على اكبر دهخدا

1165

امثال و حكم ( فارسى )

نظير : چون قلم در وصف اين حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد . مولوى . اندر اين محضر خردها شد ز دست * چون قلم اينجا رسيد و سر شكست . مولوى . چون رسيد اينجا سخن لب در بيست * چون رسيد اينجا قلم درهم شكست . مولوى . عقل كانجا رسيد سر بنهد * مرغ كانجا رسيد پر بنهد . و رجوع به : جف القلم . . . ، شود . قلم بدست دبيرى به از هزار درم * ( . . . مثل زدند دبيران مفلس مسكين . ) سوزنى . قلم برابر تيغ است بلكه فاضلتر * ( دوات را غرض آن بود كاندران قلم است . . . نيايد آنكه ز نوك قلم پديد آيد * ز ذو الفقار على و ز تيغ رستم زر قلم بساعتى آن كارها تواند كرد * كه عاجز آيد زان كارها قضا و قدر قلم بود كه ز جائى به تو سخن گويد * كه مرغ اگر ز برش بگذرد بريزد پر ملوك را گه و بيگاه پيش دشمن خويش * قلم بمنزلهء لشكرى بود بىمر بسا سپاه گرانا كه در زمانه شدند * ز جنبش قلمى تار و مار و زير و زبر ملوك را قلم و تيغ برترين سهمى است * بترسد از قلم و تيغ شير شرزهء نر بناى ملك بتيغ و قلم كنند قوى * بدين دو چيز بود ملك را شكوه و خطر همه شهان و بزرگان و خسروان جهان * بدين دو چيز جهانرا گرفته سرتاسر . ) فرخى . نظير : قلم گفتا كه من شاه جهانم * قلمزن را بدولت مىرسانم . با قلم چونكه تيغ يار كنى * در نمانى ز ملك هفت اقليم . ابو حنيفهء اسكافى . قلم طبيب سخن است . قلم بساعتى آن كارها تواند كرد * كه عاجز آيد از آن كارها قضا و قدر . فرخى . رجوع به : فقرهء قبل شود . قلم در كف دشمن است . آنچه ميگويد يا مىكند مبتنى بر عداوت است . تمثل . ندانم كجا ديده‌ام در كتاب * كه ابليس را ديد شخصى بخواب بقامت صنوبر بطلعت چو ماه * برازندهء بزم و ايوان و گاه نظر كرد و گفت اى نظير قمر * ندارند خلق از جمالت خبر تو را سهمگين روى پنداشتند * بگرمابه در زشت بنگاشتند بخنديد و گفت آن نه شكل من است * و ليكن قلم در كف دشمن است . سعدى .