على اكبر دهخدا

1164

امثال و حكم ( فارسى )

قفيز برآمدن . قفيز سرآمدن . قفيز پر شدن ، قفيز پر آمدن . پيمانه لبريز شدن . كنايه از مردن و كشته شدن و به رسيدن شكيب يا مطلق سپرى شدن چيزى باشد . مثال : شهنشاه را چون سرآمد قفيز * دل راد فرخ تبه گشت نيز . فردوسى . وزان روى گستهم بشنيد نيز * كه بهرام يل را برآمد قفيز . فردوسى . ز پندت نبد هيچ مانند نيز * و ليكن مرا خود پر آمد قفيز . فردوسى . نه كاريست اين خوار دشوار نيز * كه بر تخم ساسان برآمد قفيز . فردوسى . بدين كار بگذشت يك هفته نيز * جهان را برآمد ز جادو قفيز . فردوسى . همه چاك دامان و تيريز نيز * تو گوئى پر آمد كسان را قفيز . مرحوم اديب . نظير : ديگ پر شدن . قلاده به از سگست . از نفايس الفنون : نظير : الساجور خير من الكلب . قلاده نيم گسل گشت و شير خشم‌آلود * ( من ارز خويش بگفتم كنون تو ميدانى . . . ) اخسيكتى قل النادرة و لو على الوالدة . رجوع به : النادرة لا ترد ، شود . قلب از زر نداند چشم عام * ( طالب زر گشته جمله پير و خام ليك . . . ) مولوى . قلب الاحمق فى فمه و لسان العاقل فى قلبه . على عليه السلام . قلب المؤمنين بين اصبعين من اصابع الرحمن يقلبه كيف يشاء . حديث . اقتباس : در كف حق بهر داد و بهر زين * قلب مؤمن هست بين الاصبعين . مولوى . مرده مرغ مضطر اندر وصل و بين * خوانده‌اى القلب بين الاصبعين . مولوى . رجوع به : استخاره دل آدمى است ، شود . قلب المؤمنين عرش الله الاعظم . قلب ماهيت محال است . قلت شركا مطلوب است . نظير : دست كه زياد شد بركت كم است . حبذا كثرة الايدى فى غير طعام . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود . قلتى كان از قناعت وز تقاست * آن ز فقر و قلت دو نان جداست . ( . . . حبه‌اى گر آن بيابد سر نهد * وين ز گنج زر بهمت ميجهد . ) مولوى . قلعه را شاه به من داده . جمله‌ايست كه از قسمتى بازى كودكان گرفته شده و در نظاير مورد گويند . قلما يخلو انسان عن نسيان و قلم عن طغيان . از تاريخ گزيده . نظير : الانسان يساوق السهو و النسيان . و رجوع به : گل بىعيب خداست ، شود . قلم اينجا رسيد سر بشكست * ( . . . سخن اينجا رسيد و كوته شد . )