على اكبر دهخدا

1163

امثال و حكم ( فارسى )

قطره باشد هركه را دريا بود * ( . . . هرچه جز دريا بود سودا بود . ) عطار . نظير : چونكه صد آمد نود هم پيش ماست . قطره باقلزم چو استيزه كند * ابله است او ريش خود بر مىكند . مولوى . قطره به دريا بردن . تمثل : چو قطره بر ژرف دريا برى * بديوانگى ماند اين داورى گفتم به دو كابن يمين جان تحفه ميآرد به تو * خنديد و گفت از بيخودى قطره به دريا ميبرد ابن يمين . ميگويم اين زمان كه سخن عرض ميكنم * شوخى نگر كه قطره به دريا همى برم . ابن يمين . خود غلط است آنكه كس شعر فرو شد به من * خود غلط است آنكه كس قطره بعمان برد . ملك الشعراء بهار . رجوع به : زيره بكرمان بردن . . . ، شود . قطره به دريا چو دگر راه يافت * نام و نشانش همه دريا شود . اوحدى . قطره بعمان بردن . حبه‌اى را جانب كان چون برم * قطره‌اى را سوى عمان چون برم . مولوى . رجوع به : زيره بكرمان بردن شود . قطره تامى مىتواند شد چرا گوهر شود . * ( تاك را سيراب كن اى ابر نيسان زينهار . . . ) صائب . قطره قطره جمع گردد وانگهى دريا شود * ( اندك‌اندك علم يابد نفس چون عالى بود . . . ) ناصر خسرو . نظير : اندك‌اندك بهم شود بسيار * دانه دانه است غله در انبار . سعدى . ذره ذره پشم قالى مىشود . گرت سيل بايد بر قطره شو . التمرة الى التمرة تمر . قطره‌ها چون جمع شد خوئى شود ژرف اى فتى . مولوى . قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن * ظلمات است بترس از خطر گمراهى . حافظ . نظير : بىپير مرو تو در خرابات * هرچند سكندر زمانى . و رجوع به : اگر مردى بده دل را . . . ، شود . قفل بدهنها نميتوان زد . گج . رجوع به : در دروازه‌ها را . . . ، شود . قفل محك حلالزاده و حرامزاده است . شكستن قفل آسان است و تنها تقوى مانع دزدى است . نظير : قفل محك شير است . قفل محك شير است . رجوع به : فقرهء قبل شود .