على اكبر دهخدا

1154

امثال و حكم ( فارسى )

قاطر را گفتند پدرت كيست گفت اسب آقا دائيم است . تمثل : ز هر كدام پژوهش كنى ز باب و نيا * جواب ندهد جز نام مادر و خواهر بدان صفت كه تفاخر بنام مام كند * كس ار ز باب پژوهش نمايد از استر . قاآنى . قاف تا قاف . از يك سرتاسر ديگر اين جهان . ببر ز خلق و ز عنقا قياس كار بگير * كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است . حافظ . روى گيتى پر از سلف شد و لاف * همه زرق است و شيد قاف بقاف . اوحدى . كرم اين است رفته قاف بقاف * بىسؤال و جواب و منت و لاف . اوحدى . نظير : كران تا كران . و رجوع به : آفتاب در ملكش . . . ، شود . قافيه تنگ شدن . كار به تنگنا افتادن . شاها چو دل دشمن تو قافيه شد تنگ * با آنكه مكرر شد چون جود شهنشاه . قاآنى . قافيه در اصل يك حرف است و هشت آن را تبع * چار پيش و چار پس اين نقطه آنها دايره حرف تاسيس و دخيل و ردف و قيد آنگه روى * بعد از آن وصل و خروج است و مزيد و نايره . قافيه سنجان چو علم بركشند * گنج دو عالم بقلم دركشند . نظامى . رجوع به : ان من الشعر لحكمة ، شود . قافيه كه آمد بايد گفت . رجوع : النادرة لا ترد ، شود . قال الجدار للو تدلم تشقنى قال الوتد انظر الى من يدقنى . نقل از عناوين مثنوى . نظير : از دم شمشير تو رحمت مجو * زان شهى چوگان بود در دست او . مولوى . اصل بيند ديده چون اكمل بود * فرع بيند چونكه مرد احول بود . مولوى . و رجوع به : گرچه تير از كمان همى گذرد . . . ، شود . قالب تو رومى و دل زنگى است * رو كه نه اين شيوهء يكرنگى است . جامى . قال بىحال عار باشد و شين * ( چند گوئى ز حال غير كه قال . . . ) سنائى . قالى را تا بزنى گرد در ميآيد رعيت را تا بزنى پول . قانع بنشين و هرچه دارى بپسند . ( بر خرد خويش بر ستم نتوان كرد * خويشتن خويش را دژم نتوان كرد دانش و آزادگى و دين و مروت * اين همه را خادم درم نتوان كرد . . . * خواجگى و بندگى بهم نتوان كرد . ) عنصرى .