على اكبر دهخدا
1138
امثال و حكم ( فارسى )
فرزند حلالزاده بخالو ميكشد ، ( يا ) ميرود . غالبا خواهرزاده در خلق يا قيافت بخالو ماند . نظير : ولد الحلال يشبه بالاب و الخال . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . فرزند خصال خويشتن باش * ( چون شير به خود سپهشكن باش . . . ) نظامى . نظير : فرزند هنرهاى خويشتن شو * تا همچو تو كسرا پسر نباشد وآنگه كه هنر يافتى بشايد * گر جز هنرت خود پدر نباشد . ناصر خسرو . فرزند عاق ريش پدر گيرد ابتدا * نسل نبهره دست بمادر كشد نخست . « 1 » خاقانى . نظير : ديو كژكژ بمردم انديشد * فعل بد بد بمادر اندازد مغ كه از رخ نقاب شرم انداخت * ناحفاظى بمادر اندازد . خاقانى . فرزند كسى نميكند فرزندى * ور طوق طلا بگردنش بربندى . رجوع به ؛ آه صاحب درد را باشد . . . ، شود . فرزند كه نه روز بهزايد نابوده بهتر . مرزباننامه . فرزند گوهريرا عز از نسب نباشد * عيسى عزيز نفس است ارچه پدر ندارد . سيف اسفرنك . فرزند نبى قاسم و ابراهيم است * پس طيب و طاهر از سر تعظيم است با فاطمه و رقيه ام كلثوم * زينب شمر ار تو را سر تعليم است . از نصاب الصبيان فرزند همان كند بهرحال * كز مادر خويش و از پدر ديد . فرزند هنرهاى خويشتن شو * تا همچو تو كسرا پسر نباشد وانگه كه هنر يافتى بشايد * گر جز هنرت خود پدر نباشد ( . . . و انجا كه تو باشى امير باشى * گر چند بگردت حشر نباشد گنجور هنرهاى خويش گردى * گر باشد مالت و گر نباشد و ايمن به روى هر كجا كه خواهى * بر راه تو را جوى و جر نباشد . ) ناصر خسرو . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود . فرستاده بايد فرستادهاى * درون پر ز مكر و برون سادهاى . نظير : تخير اذا ما كنت فى الامر مرسلا * فمبلغ آراء الرجال رسولها فرستادهء شهر ياران كشى * ز بيدانشى باشد و بىهشى . فردوسى . فرشتهء آمين ( يا ) فرشتهء يارب . در گذر بودن ( يا ) در راه بودن .
--> ( 1 ) در نسخهء ديگر : فحل بزينه دست بمادر برد . . . ، الخ .