على اكبر دهخدا
1112
امثال و حكم ( فارسى )
علم دگر دان و باز گر بزى و فن * چيز دگر دان مباش فتنهء نادان . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . علم دل تيره را فروغ دهد * كند زبان را چو ذو الفقار كند . ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . علم دلرا بجاى جان باشد * سر بيعلم بد گمان باشد . اوحدى . علم را جز كه عمل بند نديده است حكيم * علم را كس نتواند كه ببندد به طناب . ناصر خسرو . علم را چند چيز مىبايد * اگر آن بشنوى ز من شايد طلبى صادق و ضميرى پاك * مدد كوكبى از اين افلاك اوستادى شفيق و نفسى حر * روزگارى دراز و مالى پر با كسى چون شد اينمعانى جمع * بجهان روشنى دهد چون شمع . اوحدى . علم را چون تو خوانى از بازيش * آلت جاه و ساز ره سازيش ( . . . باز اگر علم مر ترا خواند * بر براق بقات بنشاند تا بدانجا كه چشم او بيند * تا به ننشاندت به ننشيند . ) سنائى . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود . علم را دام مال و جاه مساز * بر ره خود ز حرص چاه مساز . اوحدى . علم را دزد برد نتواند * باجل نيز مرد نتواند نه به ميل زمان خراب شود * نه بسيل زمين در آب شود . اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . علم رسمى سربسر قيلست و قال * ( . . . نه از او كيفيتى حاصل نه حال . ) شيخ بهائى . نظير : پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود . مولوى . علم روى ترا به راه آرد * با چراغت به پيشگاه آرد . اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . علم على . از پى ملك و شرع بسته كمر * پيش علم على و عدل عمر . سنائى . امير سيد عالم على كه علم و حياش * نمونهايست بعالم على و عثمان را . اديب صابر . جمال عترت و فخر شرف على كه بعلم * اگر عديل على خوانمش سزا باشد . اديب صابر .