على اكبر دهخدا

1113

امثال و حكم ( فارسى )

توئى بعلم و سخاوت چو مرتضى معروف * همين صواب چو نسبت بمرتضى باشد . اديب صابر . بدين اندر همى از علم ترتيب على سازد * بملك اندر همى از عدل آئين عمر بندد . عبد الواسع جبلى . چون ترا ديدند صدق و عدل بو بكر و عمر * مر ترا علم على و حلم عثمان آمدند . اديب صابر . فعل و رسم تو ز ميراث حسين و حسنند * علم و عدل تو ز آثار على و عمرند . اديب صابر . وارث زهرا و كرارى و در ميراث تو * فضل زهرا اوفتاده علم كرار آمده . اديب صابر . اى حيا را همچو عثمان علم را همچون على * اى صداقت را چو بو بكر ايعدالت را عمر . ازرقى . فزوده حرمت عدل عمر بدين درست * نموده حجت علم على زراى مصيب . اديب صابر . با حلم آنكه بود نبى را رفيق و صهر * با علم آنكه بود ورابن عم و ختن . لامعى . تا هست پر روايت علم على زمين * تا هست پر حكايت عدل عمر جهان آثار بىكرانهء تو باد بر زمين * اقبال جاودانهء تو باد در جهان . اديب صابر . چو طبع صافى حيدر مرتبى ز علوم * چو جان پاك پيمبر منزهى ز عيوب . اديب صابر . بدست اوست همه علم حيدر كرار * بنزد اوست همه عدل عمر خطاب . فرخى . اى به تو آباد عدل عمر خطاب * وى به تو بر پاى علم حيدر كرار . فرخى . با على خيزد هركز تو بياموزد علم * با عمر خيزد هركز تو بياموزد داد . فرخى . دورى از جهل همچو علم على * پاكى از جور همچو عدل عمر . سنائى . آنكه او را خداى عز و جل * داد علم على و عدل عمر . مسعود سعد . ترا صدق بو بكر و علم على * ترا فضل عثمان و عدل عمر . مسعود سعد . علم با منفعتش گوئى علم على است * عدل بىعاملتش ( ؟ ) گوئى عدل عمر است . معزى . از علم اگر شده است على در جهان علم * وز عدل اگر شده است عمر در جهان سمر . معزى . رجوع به : عدل عمر ، شود . علم غيبى كس نميداند بجز پروردگار . نظير : لا يعلم الغيب الا هو . علم كز اعمال نشانيش نيست * كالبدى دارد و جانيش نيست ( . . . كالبد از بهر سرخويش خواه * گنده بود كالبد بىكلاه . ) امير خسرو . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود . علم كز بهر باغ و راغ بود * همچو مر دزد را چراغ بود . سنائى . علم كز بهر حشمت آموزى * حاصلش رنج دان و بدروزى ( . . . زانكه جان‌آفرين چو جان نبود * علم خوان همچو علم دان نبود نيك خواند و ليك بد گردد * ره برد ليك گرد خود گردد . ) سنائى .