على اكبر دهخدا

622

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : از امروز كارى بفردا . . . ، شود . چند كلمه از مادر عروس بشنو . بتحقير و استخفاف ، حالا ديگر نوبت هرزه‌لائى او شده است . نظير : حالا ديگر اين دول را بگير . چندن نيرزد بدندان مار * ( همه بيهده رفت اين روزگار كه . . . ) حضرت اديب . چندن صندل است . و گويند كه پاسبان صندل مار باشد . چند مرده حلاج است . ( به بينيم . . . ) رجوع به بوريايت چند گزيست ، شود . چند منقاد هر خسى باشى * جهد آن كن كه خود كسى باشى . اوحدى . رجوع به : همت بلنددار . . . ، شود . چنگال شير خاريدن . تمثل : با من همى چخى تو و آگه نه‌اى كه خيره * دنبال ببر خائى چنگال شيرخوارى . منوچهرى . رجوع به : كام شير خاريدن ، شود . چنگ باز هوا ندارد كبك * دل شير عرين ندارد رنگ . مسعود سعد . چنين آمد اين گنبد تيزپوى * بگردد همه چيز از گشت اوى ( . . . يكى جامه دارد جهان سال و ماه * برونش سپيد و درونش سياه بگرداند اين جامه هرگه برون * بدان تا بگرديم ما گونه‌گون تو اى خفته از خواب بيدار گرد * كه شد پاك عمرت بخواب و به خورد به خانه درون خواب و در گور خواب * به بيداريت پس كى آيد شتاب كنى خانه تا زنده‌اى سال و ماه * وزان پس كيت باشد آرامگاه تو خوش خفته و مرگ برخاسته * شبيخونت را لشگر آراسته بديگر جهان را از اينجاى كوش * چو كوشيدى اينرا مر آن راى كوش ازيدر بخواهى شدن بىگمان * كه اينجات خان است و آنجات‌مان شود زندهء اين جهان مرده زود * بدان سر توان جاودان زنده بود . ) اسدى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . چنين آمد اين گنبد تيز گرد * گهى شادمانى دهد گاه درد . چنين آمد اين گيتى بىدرنگ * نخستين دهد نوش و آنگه شرنگ ( . . . بدارد چو فرزند در بر بناز * كند پس به زير لگد پست باز نگر تا نباشى به دو استوار * به من بنگر و زو دل ايمن مدار نبد شه ز من نامبردارتر * كنون هم ز من نيست كس خوارتر . ) اسدى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . چنين است آدمى بيراى و بيهوش * كند سختى و شادى را فراموش . ويس و رامين .