على اكبر دهخدا
1083
امثال و حكم ( فارسى )
عاريت باقى نماند عاقبت * ( آنكه ماننده است باشد عاريت . . . ) مولوى . عاش حميدا و مات سعيدا . كشف المحجوب . و در تاريخ بيهقى عاش سعيدا . . . الخ ضبط شده است . عاشق آشفته فرمان چون برد * درد درمان سوز درمان چون برد . عطار . عاشقان بىسيم را شبجوش * ( . . . كه هركه را اين نسيم بايد دست دامن پرسيم شايد ) از مقامات حميدى . عاشقان جام فرح آنگه كشند * كه بدست خويش خو با نشان كشند . مولوى . عاشقان را ز ننگ و نام چه غم * ( مستم از گفتگوى عام چه غم . . . ) اوحدى . عاشق آيينه باشد روى خوب ( هركه او از صلب فكرت خوب زاد * آينه در پيش او بايد نهاد . . . * صيقل جان آمد او تقوى القلوب هركه دارد روى خوب با نظام * طالب آيينه باشد و السلام . ) مولوى . عاشق بىدرم زبون باشد * ( اوحدى گر تو صد زبان دارى . . . ) اوحدى . عاشقان را هست بىسرمايه سود * ( عاشقان را كار نبود با وجود . . . ) مولوى . عاشقان را همه گر آب برد * خوبرويان همه را خواب برد . ايرج ميرزا . عاشق بىطلب چه گرد كند * مرد بايد كه كار مرد كند ( چند گوئى كه شيشه بشكستى * كى بود كار جام بىمستى جد و جهدى به كار مىبايد * هركه را وصل يار مىبايد همه محرومى از نجستن تست * بىبرى از گزاف رستن تست . . . درد ما را بمرغ و ماش چكار * عاشقان را بنان و آش چكار . ) اوحدى . عاشق تا به كى شود ماهى * ( كى شود شوى لاهى اللهى . . . ) سنائى . عاشق دلداده را خواب اى شگفت ! * ( عاشقى بوده است در ايام پيش پاسبان عهد اندر عهد خويش * سالها دربند وصل ماه خود شاه مات و مات شاهنشاه خود * گفت روزى يار او امشب بيا كه به پختم از پى تو لوبيا * در فلان حجرهنشين تا نيمشب تا بيايم نيمشب من بىطلب * شب در آن حجره همى كرد انتظار بر اميد وعدهء ديدار يار * ساعتى بيدار بد خوابش گرفت . . .