على اكبر دهخدا

621

امثال و حكم ( فارسى )

به آب در دلش تكان نميخورد . . . ، شود . چندان سمن هست كه ياسمن پيدا نيست . براى كثرت كارهاى بزرگتر وقت توجه به اين كار خرد ندارم . چندان كند سگ بتيزى شتاب * كه از كام او دور تر ماند آب ( همان داستان زد يكى نامدار * كه . . . ) فردوسى . رجوع به : اجع كلبك . . . شود . چندانكه مروت است در دادن * در ناستدن هزار چندان است . انورى . چند از اين رمز و اشارت راه بايد رفت راه * چند از اين رنگ و عبارت كار بايد كردكار . سنائى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . چند ببال پدر و جد پرى * باد بود هرچه نه از خود برى . امير خسرو . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود . چند بنالى كه بد شده است زمانه * عيب و بدت بر زمانه چون فكنى چون هرگز كى گفت اينزمانه كه بد كن * مفتون چونى بقول عامهء مفتون تو شده‌اى ديگر اينزمانه همان است * كى شود اى بىخرد زمانه دگرگون . ناصر خسرو . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . چندت اندوه پيرهن باشد * بوكت اين پيرهن كفن باشد . سنائى . نظير : چند خواهى پيرهن از بهر تن * تن رها كن تا نخواهى پيرهن . قاآنى . چند چند از حكمت يونانيان * حكمت ايمانيان را هم بخوان . بهائى . رجوع به : حكيم عقل كز . . . ، شود . چند چيز است اگر خرد است بزرگ بايد داشت آتش و بيمارى و دشمن . ( . . . چه ممكن است آتش اندك جهانى بسوزد و بيمارى ضعيف آخر موجب هلاك نفس گردد و دشمن هم‌چنين . ) نقل از اندرزنامهء منسوب بخواجه نظام الملك . چند خواهى پيرهن از بهر تن * تن رها كن تا نخواهى پيرهن . قاآنى . رجوع به : چندت اندوه پيرهن . . . ، شود . چند خواهى دور باش از پيش و پس * دور باش نفرت خلق از تو بس . بهائى . چند روزى پيش و پس شد ورنه از جور فلك * بر سكندر نيز بگذشت آنچه بر دارا گذشت . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . چند غره شوى بفرداها * كه نه با خويشنت پيكار است روز دى گشته گير فردا را * كه نه برگشت چرخ مسمار است . ناصر خسرو .