على اكبر دهخدا

575

امثال و حكم ( فارسى )

جام مى و خون دل هريك به كسى دادند * ( . . . در دايره قسمت اوضاع چنين باشد . ) حافظ . رجوع به : اگر دستم رسد بر چرخ گردون ، شود . جام مى يافتى ز دست مده * تو خودت نوش كن بمست مده . اوحدى . جامهء باندازهء قامت خوش است . جامهء بدندان گرفتن . گريختن در رفتار شتاب كردن . تمثل : خود بدويدى بسان پيك مرتب * خدمت او را گرفته جامه بدندان . رودكى . غم گريزد چو او شود خندان * بتك پاى جامه در دندان . سنائى . جامهء سرخ مايهء شاديست * سال و مه بخت از او بآزاديست . سنائى . تعبير رؤياى جامهء سرخ شادى باشد . جامهء غم كبود نيك آيد * ( حنجره در سرود نيك آيد . . . ) سنائى . جامه قبا كردن . رجوع به : پيراهن قبا كردن ، شود . جامهء كاغذين . چنان كه ار اشعار ذيل برميآيد گويا پوشيدن جامهء كاغذين و نوشتن موضوع دادخواهى بر آن « 1 » بنشانهء استغاثه و تظلم پيشتر در ايران رسمى بوده چنان كه خره و گل بسر اندودن و يا كاه بسر ريختن و يا جامه ( و بقول ناصر خسرو ) پوستين « 2 » بلاى ماليدن ، تا زمان ما معمول است . مثال : نيست از بيم سر تيغ تو جز خط [ نگار ] ؟ * كاغذين جامه كسى بر سر بازار جهان . بدر جاجرمى . بعد از اين چون قلم بسر كوشم * جامهء كاغذين فرو پوشم علم جامه جمله قصهء داد * وندر او كرده غصهء خود ياد . اوحدى . كاغذين جامه بخونابه بشويم كه فلك * رهنمائيم بسوى علم داد نكرد . حافظ . من جامه كاغذى كنم از رشگ كاغذى * كانرا تو گه گهى هدف تير ميكنى . امير خسرو . و گويا براى اين مقصود گاهى نيز پلاسى مخصوص ببر ميكرده‌اند . مثال : بسكه با من كج‌پلاسى « 3 » كرد چرخ بدپلاس * دوش بختم را پلاس دادخواهى شد لباس . شانى تكلو . و گاهى نيز در امر دم پيراهن قتيل را بر چوب مىآويخته‌اند . مثال :

--> ( 1 ) و شايد در اين عبارت منتسكيو نيز در نامه‌هاى ايران اشاره‌اى بدين رسم باشد : Si tu e ? tais ici , magnifique seigneur , Je Paraitrais a ? ta Vue tout couvert de papier blanc , et il n'y en aurait pas assez pour e ? criretoutes les insultes que ton premier eunuque . . . m'afaites . . . ( 2 ) دادخواهى چون بخواهند از تو داد * پس بلاى اندر بمالى پوستين . ناصر خسرو . ( 3 ) رجوع به : صفحه 372 سطر 26 و بعد آن شود .