على اكبر دهخدا
1045
امثال و حكم ( فارسى )
شير را كه اسير كنند تدبير زنجير كنند . مقامات حميدى . شير رايت باشد آنكو باد دارد در ميان * ( شير اصلى معنى اندر سينه دارد همچو خاك . . . ) سنائى شير روباه را نيازارد * ليك صد گور زنده نگذارد . ( حيدرى كش خداى خواند شير * كى زدى بر معاويه شمشير . . . ) سنائى . شير زنجيرى ز شير بيشه كم صولتتر است * ( قيد زينت مسقط فر و شكوه خسرويست . . . ) امير عليشير . شير ژيان كجا شكند ناهار * از بيم خورده مستهء هر كبتر . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . شير سرخيم و افعى سيهيم * ( رنك تزوير پيش ما نبود . . . ) حافظ . شير شادروان . رجوع به : شير علم ، شود . شير شتر گرگين جانست عرابى را . * ( اى آب حيات ما شو فاش چو حشر ارچه . . . ) مولوى . شير شير است اگر ماده اگر نر باشد . شير عرين كجا نگرد سوى لاغرى * ( سلطان همتش به دو گيتى نگه نكرد . . . ) ظهير . شير علم . صورت و ظاهرى هول و سهمگين با معنى و باطنى جبان و ترسنده . مثال : شخص با قيمت تو شخص خيال * شير با هيبت تو شير علم . ابو الفرج رونى . آب هنرش خاك كند آتش فتنه * باد ظفرش روح دهد شير علم را . ابو الفرج رونى . ما همه شيران ولى شير علم * حملهمان از باد باشد دمبدم . مولوى . نظير : شير بالش . شير برفين . رستم در حمام . شير شادروان . شير قالين . شير پرده . با كوشش او شير آسمان * شيريست مزور ز پوستين . انورى . شير علم كى بود همسر شير ژيان . * ( دشمن تو كى شود با تو برابر بجاه . . . ) خاقانى . نظير : شير اصلى معنى اندر سينه دارد همچو خاك * شير رايت باشد آنكو باد دارد در ميان . سنائى . برند شير علم را به پيش صف ليكن * طمع ندارد از او هيچكس شجاعت شير . سوزنى . چون تو گردند حاسدانت اگر * شير رايت شود چو شير عرين . انورى . شاها سپهر اگرچه كه فرقى نمىنهد * اندر ميان اهل هنرگاه به گزين ليكن از آنچه باك چو دانى كه وقت كار * چون است شير پرده و چون ضيغم عرين . ابن يمين . به صورت ارچه مشابه بود و ليك خرد * ز شير پرده نگيرد حساب شير عرين . ابن يمين . هر كو بعهد شاه كند بندگى غير * بيچاره شير پرده نداند ز شيرغاب . ابن يمين . بر شير فلك شيرى حمله نتواند برد * ويژه كه بود آن شير بر پردهء شادروان . مرحوم اديب . شير قالين دگر و شير نيستان دگر است .