على اكبر دهخدا

1039

امثال و حكم ( فارسى )

ز هريك شنو پس مهين برگزين * چنان كان نه آگاه از آن آن از اين بكس روى منماى جز گاهگاه * بهر هفته‌اى برنشين با سپاه بره داد خواهى چو آيد فراز * بده داد و دارش هم از دور باز بناآزموده مده دل نخست * كه لنك ايستاده نمايد درست ز بن با زنان در ستيزه مكوش * وزيشان نهان خويشتن دار گوش به نيكوئى آكن چو گنج آكنى * بدانش پراكن چو بپراكنى از آن كش روان با خرد بود جفت * كسى باد دستى ز راى نگفت بنامه درشتى فراوان مگوى * كه تنگى دل شاه دانند از اوى بخردان درشتى فراوان مگوى * بر ايشان بگفتار پيشى مجوى كه گر بشكنىشان نباشدت نام * و گر بشكنى با شدت كار خام فرستادگان را مخوان زود پيش * بجوى از نهان پس بخوان نزد خويش فرسته كسى ساز دانش‌پذير * نهان بين و پاسخ ده و يادگير كسى كز نهانت نه آگه كه چيست * ور آگه نداند بجز با تو زيست نه دوروى بايد نه پيكارجوى * نه مى دوست از دل نه بيكار پوى چو دير آيدت پاسخ نامه باز * بدان كاو فتاده است كارى دراز بهرجاى بىدر و گوهر مگرد * نه بىاسب نيك و سليح نبرد چو پيدا شود دشمنى كينه‌جوى * نهان هر زمان پرس از كار اوى چو با او نشايد نبرد آزمود * به چيز فراوانش بفريب زود سپه را چو دادى به چيزى بسيج * رسانشان به زودى و مفزاى هيچ بدان سازها جوى هر روز جنگ * كه دشمنت را چاره نايد بچنگ پراكنده فرماى شب جاى خواب * مخور هيچ بىچاشنىگير آب طلايه دلاور كن و مهربان * بگردان بهر پاس شب پاسبان بلشگر دراز خيل تنها مباش * بخيمه درون هيچ يكتا مباش گريزان چو باشى بشب باش و بس * كه تا بر پى از پس نيايدت كس ز گردت مكن دور مردان مرد * كه باشند ايشان حصار نبرد چو پيروز گردى بترس از خداى * همان از كمين هر سپه را بپاى گرفتن ره دشمن اندر گريز * مفرماى و خون زبونان مريز گر آرى به كف دشمنى پرگزند * مكش در زمان بازدارش به‌بند