على اكبر دهخدا
1015
امثال و حكم ( فارسى )
( حوادث چون بدرگاهت رسيدند * نزايد نيز از ايشان فتنه و شر كه . . . ) انورى . شب رفت و حديث ما بپايان نرسيد * شب را چه گنه حديث ما بود دراز . شبروان را آشنائيهاست با مير عسس * ( عشرت شبگير كن مى نوش كاندر راه عشق . . . ) حافظ . شبروان راه حق را غول پندارد غوى * ( در شب تاريك حيرت مانده باشد روز و شب . . . ) سيف اسفرنگ . شبرو طرار خيزد چون بيارامد عسس * ( زلف او رهزن شود چشمش چو گردد مست خواب . . . ) ظهير . شبروى از رستم است خواب ز افراسياب * ( راى ملك صبحخيز بخت عدو روز خسب . . . ) خاقانى . شب زمستان بود كپى سرد يافت * كرمكى شبتاب ناگاهى بتافت كپيان آتش همى پنداشتند * پشتهء هيزم به دو برداشتند . رودكى . شب سر خواب و روز عزم شراب * نكند جز كه دين و ملك خراب . سنائى . شب سمور گذشت و لب تنور گذشت * ( شنيدهاى تو كه محمود غزنوى شبدى نشاط كرد و شبش جمله در سمور گذشت * يكى فقير در آنشب لب تنور گرفت لب تنور بر آن مستمند عور گذشت * على الصباح بزد نعرهاى كه اى محمود . . . ) از شاهد صادق . نظير : شبى خفت آن گدائى در تنورى * شهى را ديد مىشد در سمورى زمستان بود و سرما بود بسيار * گدا با شاه گفت اى شاه هشيار تو گرچه بىخبر بودى ز سرما * فرا سرآمد امشب نيز بر ما . عطار . شب سياه و گاو سياه . نظير : اين وقعه شبى بود كه همرنگ نمودند * در ظلمت او دون و شريف و كس و ناكس . اثير اخسيكتى . شب شد و ارزان شد . جملهاى كه شبانگاه ميوهفروشان گويند و در نظاير نيز بمزاح گفته شود . شب شود پنهان چو گردد نور خورشيد آشكار * ( شاه چون خورشيد رخشان است و دشمن چون شب است . . . ) معزى . شب عيد است يار از من چغندر پخته ميخواهد * گمانش ميرسد من گنج قارون زير سر دارم . شب عيد گدائيست . جامع التمثيل . نظير : عيد عيب است . عيد نيست عيب است . شب غريبان دراز است . جامع التمثيل . شب قلعهء مرد است . فرار در شب چون ايزوپى و داغ را نتوانند ديد بحزم نزديكتر است . نظير :