على اكبر دهخدا

1016

امثال و حكم ( فارسى )

گريزان چو باشى بشب باش و بس * كه تا بر پى از پس نيايدت كس . اسدى . الليل اخفى للويل . الليل جنة المهارب . الليل يوراى حضنا . شب كوته و تو ملول و افسانه دراز . * ( شمعى و رخ خوب تو پروانه‌نواز لعل تو مفرحيست ديوانه گداز * در راه توام زان نفسى نيست كه هست . . . ) سيد شمس الدين نسفى . خلاف ، شب دراز و قلند بيكار . شب گربه سمور مينمايد * هند و بچه حور مىنمايد . نظير : شب خر كره طاوس مينمايد . شب پنبه‌دانه در مىنمايد . الليل اعور . شب غلط بنمايد و مبدل بسى * ديد صائب شب ندارد هركسى . مولوى . شب گريزد چونكه نور آيد ز دور * پس چه داند ظلمت شب حال نور ( . . . پشه بگريزد ز باد بادها * پس چه داند پشه ذوق بادها . ) مولوى . شب و روز را چاره بهره بپاى * يكى بهره دين را به پيش خداى دگر باز تدبير و فرجام را * سوم بزم را چارم آرام را . اسدى . شب‌هاى چهارشنبه هم غش مىكند . باستهزاء ، و انكار علاوه بر آنچه شما از بدى جنس و بىدوامى قماش ميگوئيد عيوب ديگر نيز در آن هست . شبه در بازار جوهريان جوى نيرزد . نظير : چراغ پيش آفتاب پرتوى ندارد . سعدى . منارهء بلند در دامنهء الوند پست نمايد . شمس در پيش شمع نفروزد . سنائى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . شبه‌فروش چه داند بهاى در ثمين را * ( تو قدر فضل شناسى كه اهل فضلى و دانش . . . ) سعدى . رجوع به : خر چه داند . . . ، و رجوع به : آنكه بىچشم است . . . ، شود . شب هر توانگرى بسرائى هميرود * درويش هر كجا كه شب آيد سراى اوست . سعدى . شبيخون بود پيشهء بددلان * از آن ننگ دارند جنگى يلان . اسدى . شبيخون نجويند گندآوران . * ( . . . كسى كو گرايد بگرز گران ) فردوسى . شبيخون نه آئين مردان بود * ( كسى كو بلاجوى گردان بود . . . ) فردوسى . شبيخون نه كار دليران بود * نه آئين مردان و شيران بود . فردوسى . شبيه الشئى منجذب اليه . نظير : و كل قرين بالمقارن يقترن . رجوع به : الارواح جنود . . . ، شود . شپش ار هست ناخنت هم هست * ( . . . كيك را گوش‌مال چون برجست . ) سنائى . رجوع به : درد در عالم ار فراوانست . . . ، شود .