على اكبر دهخدا
1004
امثال و حكم ( فارسى )
باب ش . شاخ امل بزن كه چراغى است زود مير * بيخ هوس بكن كه درختى است كم بقا . خاقانى . شاخ برآوردن . رسوا شدن . مثال : چون كند دعوى خياطى كسى * افكند در پيش او شه اطلسى كه ببر اين را بغلطاق فراخ * ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ . مولوى . شاخ بشاخ پريدن ، ( يا ) جستن . تمثل : بر سر خاكستر انده نشست * وز بهانه شاخ تا شاخى بجست . مولوى . رجوع به : از اين شاخ به آن شاخ . . . ، شود . شاخ بشاخ كسى شدن . شاخ بشاخ كسى گذاشتن . معارضه و مجادله خاصه با قوىتر از خود كردن . شاخ بىبرك و ميوه خار بود * يار بىنفع و دفع مار بود . سنائى . شاخ پر ميوه از پى چمن است * چوب خشك از براى سوختن است . مكتبى . نظير : بسوزند چوب درختان بىبر * سزا خود همين است مربى برى را . ناصر خسرو . شاخ را ميوه خم از غايت بسيارى داد . * ( از حياهاى دو بادام خودى سر در پيش . . . ) كاتبى . شاخ گل خشك حطب مىشود * ( كام طلب نام طلب مىشود . . . ) جلال الممالك . شاخ گل هرجا كه ميرويد گل است * ( خم مى هرجا كه مىجوشد مل است . . . ) مولوى . نظير : شرف المكان بالمكين . شاخ كهن علت بستان بود * نخل جوان زيب گلستان بود . پير بوداق . شاخ و برك نخل اگرچه سبز بود * با فساد بيخ سبزى نيست سود ( . . . ور ندارد برك سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برك دست . ) . مولوى . شاخ و شانه كشيدن . تهديد كردن . تمثل : آتش از حلقشان زبانهزنان * بيتگويان و شاخ و شانهزنان . نظامى . نظير : خط و نشان كشيدن . چوبك در ميانه شكستن . شاخى كه بار او نبود ما را * آن شاخ پس چه بىبر و چه بر ور .