على اكبر دهخدا

1000

امثال و حكم ( فارسى )

دلگير از آنى كه سهيلت‌زده سيلى * . . . نظير : پادشاهى پسر بمكتب داد * لوح سيمينش در كنار نهاد بر سر لوح او نوشته بزر * جور استاد به ز مهر پدر . سعدى . چوب استاد گل است هركه نخورده خل است . سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً . سورهء 65 آيهء 7 . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود . سيد القوم خادمهم . تمثل : در زمان صحابه و ياران * وان بزرگان و وان نكوكاران نام شيخ و سماع و خرقه نبود * دين هفتاد و چند فرقه نبود بر چهل مرد بود پيرهنى * بلكه چل روح بود در بدنى كرده بودند پى ز دنيا گم * سيد قوم بود خادمهم تن بريگ روان بتفتندى * راز دل را بكس نگفتندى روى مردان به راه بايد راه * چيست اين جامهء كبود و سياه . اوحدى . سيد على را به پا . مرد دزد است ملتفت باشيد چيزى بسرقت نبرد . سير آن مؤمن شد . چند تن از طلاب علوم دينيه را بوليمه‌اى خوانده بودند چنان كه رسم اين طايفه است همگى بسيار بخوردند بدان حد كه يكى از هوش بشد و ديگرى شكمش بتركيد و بمرد آنگاه كه جنازهء آخوند مرده برمىداشتند مغمى عليه افاقه يافت يكى از حضار از او پرسيد سرانجام آيا سير شدى ؟ مرد اشاره به نعش رفيق كرده گفت . . . سير از گرسنه خبر ندارد سواره از پياده . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود . سير بهشت در گرو چشم بستن است * ( آسودگى بكنج قناعت نشستن است . . . ) صائب . رجوع به : اگر ديده . . . ، شود . سيرة المرء تنبئى عن سريرته على عليه السلام : سيرت خوب طلب بايد كرد از مرد * گرچه خوب است مشو غره بديدارش . ناصر خسرو . رجوع به : فقرهء بعد شود . سيرت مرد نگر درگذر از صورت و ريش * كان گياكش بنگارند نچينند برش ( . . . معنى مرد به از نقش كه بر هيچ عدو * آنسوارى كه به نقش است نبينى ظفرش . ) سنائى . سيرخوردگى كار ستوران است . كشف المحجوب .