على اكبر دهخدا
994
امثال و حكم ( فارسى )
كمر چو نتوان بستن به جاهدوا الكفار * گشاده به به لكم دينكم ولى دين باب . سوزنى . رجوع به : دستى را كه نتوان گزيد . . . ، شود . سنگى را كه نتوان برداشت بايد بوسيد و گذاشت . از شاهد صادق . رجوع به : دستى را كه نتوان گزيد . . . ، شود . سنهء جرت مائه . به تعرض ، سالى نامعلوم . در زمانى بسيار دور . سنى كه روز حشر شفيعش عمر بود * كورى دگر عصاكش كور دگر بود . سوء الخلق وحشة لاخلاص منها . على عليه السلام . سوء الظن من الحزم . على عليه السلام . سواران بدر ا چه بالا چه شيب . * ( بك است ابلهان را فراز و نشيب . . . ) سعدى ؟ اسدى ؟ سواركش نبود يار اسب راه سپر * بسر درآيد و گردد اسير بخت سوار . بو حنيفهء اسكافى . رجوع ز بىآلتان . . . ، شود . سواره از پياده خبر ندارد . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود . سواريست عمر از جهان در گريز * عنان خنگ و شبديز را داده تيز دو اسبه است و مرد دو اسبه به راه * سبكتر به منزل رسد سال و ماه بدان كوش كايمان به بيرون بريم * كه يكسر بگرداب گردون دريم . اسدى . سوارى چون على بايد كه تا يك قبضه آهن را * نمايد ذو الفقارى اژدها او بار و ضيغم در . قاآنى . سوارى كه در جنگ بنمود پشت * نه خود را كه نامآوران را بكشت . سعدى . رجوع به : آنكه جنگ آرد به خون خويش . . . ، شود . سؤال از آسمان و جواب از ريسمان . گج . رجوع به : آسمان و ريسمان شود . سؤال نيك هست از علم نيمى * ( سؤالى چند كردم از حكيمى . . . ) پورياى ولى . سوبسو ميرود چغندر پىكونه . نظير : رگ بريشه ميكشد . شير تقاضاى خودشرا دارد . تره بتخمش ميكشد حسنى ببابا . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . سوخت را بود كردن . قاعدهاى نزد قدماى امناى ماليهء ايران ، كه برحسب آن مجبور بودهاند مالياتى را كه بواسطهء از ميان رفتن صنف يا شيئى بىمحل مىمانده بر صنف يا چيزى ديگر مزيد كنند . سوختن باشد ز آتش حاصل آتشپرست . * ( تا پرستار رخش شد دل بجز سوزش نديد . . . ) كاتبى . سوخته به از خام . ( دريغ چو كس آتشى فروزد * گريد بگداز اگر نسوزد