على اكبر دهخدا
993
امثال و حكم ( فارسى )
سنگ كسى ، يا چيزى ، را به سينه زدن . از او هوادارى و حمايت كردن . تمثل : اى همه سيم تنان سنگ تو بر سينهزنان * تلخكام از لب ميگون تو شيرين دهنان . جامى . سنگ كسى را در رود گردانيدن . با فريب او را بتغيير عقيده واداشتن . تمثل : ويرا آن خرد و تميز و بصيرت و رويت است كه زود سنگ ويرا ضعيف در رود نتوان گردانيد . ابو الفضل بيهقى . سنگ كوچك سر بزرگ را شكند . سنگ مفت كلاغ مفت . جامع التمثيل . نظير : سنگ مفت ميوهء مفت . سنگ مفت ميوهء مفت . رجوع به : فقرهء قبل شود . سنگنك خورده سنگينشده . سنگنك حب البقر است و مراد مثل بمزاح ، به علت كبرى كمتر بديدن اقربا و دوستان ميرود . سنك و آبگينه . دو ناهمتا . دو فراهم نيامدنى . بر آبگينه سنگ زدن فعل ما و ما * تهمت نهاده بر فلك آبگينه رنگ : سوزنى . رجوع به : سنگ و سبو ، شود . سنگ و آبگينه سازگار نيايند . تمثل : بكوشيدم بسى با بخت بد ساز * نبد با آبگينه سنگ را ساز . ويس و رامين . سنگ و سبو . دو ضد دو جمع نشدنى . تمثل : نصرت بلب چشمهء شمشير تو بگذشت * آن كرده ز خون حاصل هر معركه جوئى سقاى سراى امل خصم ترا ديد * فرياد همى كرد كه سنگى و سبوئى . انورى . مجوى صحبت دنيا كز آن همى ترسم * كه همچو صحبت سنگ و سبو شود ناگاه . ابن يمين . چشم اگر با دوست دارى گوش با دشمن مكن * عاشقى و نيكنامى سعديا سنگ و سبوست . سعدى . عشق ديدم كه در مقابل صبر * آتش و پنبه بود و سنگ و سبوى پادشاهان و گنج و خيل و حشم * عارفان و سماع و ها يا هوى . سعدى . كه اى سنگ سبوى و عز و جاهم * بهر راهى كه باشد سنگ را هم . جامى . نظير : آتش و پنبه . پشه و باد . آتش و اسپند . سنگ و آبگينه . سنگى به چند سال شود لعل پارهاى * زنهار تا بيك نفسش نشكنى به سنگ . سنگى را كه نتوان گزيد بوسه ده . تمثل : چو سنگ را نتواند گزيد بوسه دهد * كسى كه باشد دعوى نماى معنى ياب .