على اكبر دهخدا

983

امثال و حكم ( فارسى )

زانكه ناكس ز دد بتر باشد * راست خواهى ز بد بتر باشد گر تو نيكى بدان كنند بدت * گم كند صحبت بدان خردت تا توانى مجوى صحبتشان * كه نه ايشان نه نام و كنيتشان زين حريفان وفا و عهد مجوى * از درخت كبست شهد مجوى پاى دركش ز همنشينىشان * ديده بردوز تا نبينىشان دوستيت مباد با نادان * كه بود دوستيش آفت جان ) سنائى . سگ بود سگ بلقمهء خرسند * ( مرد عالى همم نخواهد بند . . . ) سنائى . رجوع به : هيچ آزاد . . . ، شود . سگ پى لقمه چو دم جنباند * عاقل آن را نه تواضع خواند . جامى . سگ تازى كه آهوگير گردد * بگيرد آهويش چون پير گردد . رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود . سگ جنگ‌ديده به درد پلنك * ( ز روبه رمد شير ناديده جنگ . . . ) سعدى . رجوع به : ز روبه رمد . . . ، شود . سگ چون سير شد سركش شود * كى سوى صيد و شكارى خوش رود . ( زان‌كه . . . ) مولوى . رجوع به : اجع كلبك . . . ، شود . سگ چون جنگ كند يك پاى بالا گيرد . نظير : چو در دشمنى جائى افتدت رأى * در آن دشمنى دوستى را بپاى چنان بر سوى دوستى نيز راه * كه مر دشمنى را بود جايگاه . اسدى . نه تو گفتى خداوندان فرهنگ * بمانند آشتى را جاى در جنگ . ويس و رامين . سگ چيست كه پشمش چه باشد . نظير : ما الذباب و ما مرقته . ما العصفور و دسمه و البرغوث و دمه . سگ حسن دله . كسى كه هميشه بىهيچ مقصودى از جائى به جائى و از خانه‌اى بخانه‌اى رود . سگ حق‌شناس به از آدمى ناسپاس . سعدى . رجوع به : سگ نمك‌شناس . . . ، شود . سگ خانه باش كوچك خانه مباش . غالبا انجام كارهاى خانه را باصغر افراد خانواده فرمان دهند . نظير : سگ باش برادر خرد مباش . اصغر القوم شفرتهم . يا عبد من لا عبد له . سگ خورد . ( پندارم كه . . . ) بر فقدان آن دريغ نبايدم خورد . سگ دانا ز گاو نادان به * بهنر درگذشت شهر از ده . اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است : شود .