على اكبر دهخدا
981
امثال و حكم ( فارسى )
سفله خداوند هستى مباد * ( كه . . . جوانمرد را تنگدستى مباد . ) سعدى . و فردوسى در هجو سلطان . على عليه السلام را گفتند كه سفلگان كيانند فرمود آنان كه چون اجتماع كنند غالب آيند و چون متفرق شوند كسى ايشانرا نشناسد . از شاهد صادق . سفله گردد ز مال و جاه سفيه * كه سيهسار برنتابد پيه . سنائى . سفله نگردد كيا بكسوت ملهم * ( خصم تشبه كند به شخص تو ليكن . . . ) قاآنى . سفيد سفيدش صد تومان سرخ و سفيد دويست تومان حالا كه رسيد بسبزه ششصد و شصت و شش تومان . مثلى است عاميانه و به صورت ذيل متداول است : سفيد سفيدش صد تومان سرخ و سفيد سيصد تومان حالا كه رسيد بسبزه هرچه بدى ( بدهى ) ميارزه ( ميارزد ) . يعنى سفيدى روى و بىنمك در رنگ زنان به چيزى نيست سپيدى آميخته بسرخى از آن خوشتر و گندمگونى و سيهچردگى از هر دو گيرندهتر و فريباتر است . سفيد و سياه دفتر جاه * ديده دارد سپيد و نامه سياه . ( كه . . ) سنائى . سقا از سقائى عارش نميايد آب كه از پشتش ميچكد عارش ميايد . سقام الحرص ليس له شفاء * وداء الحمق ليس له طبيب . درد آز بىدرمان است و بيمارى گولى و ريش گاويرا پزشك نباشد . سقاى زمستان و آهنگر تابستان . مشغول بكارى صعب و بىحاصل . تمثل : تا حاكم خانمرود مير بدوستانم * آهنگر تابستان سقاى زمستانم . سقط هرگز نباشد چون گزيده * ( مشو چون ميوههاى نارسيده . . . ) سقف آسمان سوراخ شده همين يكى افتاده . نظاير اين كس يا اين چيز بسيار باشد چرا منت مىنهد ، يا چرا دريغ مىكند . سقنقورى كجا آيد ز كافور * ( جهاندارى كجا آيد ز نااهل . . . ) انورى . قدما سقنقور را « 1 » محرك و كافور را مخدر گمان مىبردهاند . امثال : ساق او ماهى سقنقور است * كه تقاضا كند از او عنين . سگ آن به كه خواهندهء نان بود * چو سيرش كنى دشمن جان بود . فردوسى . رجوع به : اجع كلبك . . . ، شود . سگ از درد مىميرد بىبى شكار ميخواهد . از امثال هندى . نقل از شاهد صادق . نظير : گوسفند بفكر جان است قصاب بفكر دنبه . العصفور فى النزع و الصبيان فى الطرب .
--> ( 1 ) Scinque كه آن را و رل ، و ريگزاده گويند .