على اكبر دهخدا

980

امثال و حكم ( فارسى )

خورى و بپوشى ز روى خرد * از آن به كه بينى كه دشمن برد ز بهر خور و پوش بايد درم * چو اين دو نباشد چه بيش و چه كم مبر غم به چيزى كه رفتت ز دست * مر اين را نگهدار اكنون كه هست چو اندك بود خواسته با كسى * ز دادنش زفتى بگيرد كسى ( ؟ ) درم زير خاك اندر انباشتن * به از دست پيش كسان داشتن به خانه در از يافتن زر ناب * چنان هست كاندر جهان آفتاب همه كارها را سرانجام بين * چو بدخواه چينه نهد دام بين مخند ار كسى را بود روى زرد * كه آگه نه‌اى زو تو اوراست درد چو از سخت كارى برستى ز بخت * دگر تن ميفكن در آنكار سخت خوى آنكه نشناسى و راى او * نهان راز و تدبير با وى مجوى كه گر نيك باشد بود نيك ساز * و گر بد بود بد سرايدت باز مكن دزدى و چيز دزدان مخواه * تن از طمع مفكن بزندان و چاه ز دزدان هرآنكس كه پذيرفت چيز * بدزدى ورا زود گيرند نيز چو خواهى كه چيزى ندزدت كس * جهان را همه دزد پندار و بس بگفتار با مهتران برمجوش * بروز آنكه بيش از تو با وى مكوش مزن راى با تنگدست از نياز * كه جز راه بد ناردت پيش باز ز بهر گلو پارسائى مكن * بخوان كسان كدخدائى مكن مشو يار بدبخت و كم بوده چيز * كه از شوميش بهره‌يابى تو نيز مكن خوبه پر خوردن اندر نهفت * كه با كاهلى خواب شب هست جفت . اسدى . كباب پخته نگردد مگر بگرديدن . چون آب يك جا ماند گنده شود . و رجوع ارض اللّه واسعة ، شود . سفره اشرا باز كرد . ( باز فلان . . . ) رجوع به : اعرب عن ضميره . . . ، شود . سفره‌اش هميشه پهن است . همواره اسرار خويش و راز خانواده را به طول و تفصيل به ديگران شرح دهد . هميشه از بدى اوضاع خود شكايت كند . سفرهء بىنان جل است كوزهء بىآب گل است . سفره رنگين كن است . قيمتى ندارد ليكن خوان را آرايش دهد . سفرهء نيفتاده بوى مشك ميدهد . رجوع به : مثل بعد ، شود . سفرهء نيفتاده ( يا ) نينداخته ، يك عيب دارد سفرهء افتاده ، ( يا ) انداخته ، هزار عيب . كاريرا كه مرد به كمال نتواند كرد بهتر آنكه آن كار نكند .