على اكبر دهخدا

963

امثال و حكم ( فارسى )

داراى مال باشد هرچند مار باشد * گر سنگ يا سفال است گوهرنگار باشد . سر خر پاليز . آن خر سرى كه شعر سرايد بلحن خر * پاليز شاعرى را گويد سر خرم . سوزنى . ور باز رسانند بدان مجلس خرم * ايشان سر خر باشند آن مجلس پاليز . سوزنى . سر خر دندان سگ . تمثل : ريش بد را داروى بد يافت رگ * مر سر خر را سزد دندان سگ . مولوى . نظير : الكلاب على البقر . رجوع به : اللهم اشغل . . . ، شود . سر خصم اگر بشكند مشت تو * شود نيز آزرده انگشت تو ( به نرمى چو كارى توان برد پيش * درشتى مجوئيد ز اندازه بيش . . . ) اسدى . سر خواهى سلامت سر نگهدار . * ( چه خوش گفت آن نكوگوى نكوكار كه . . . چو وحشى مرغ از قيد قفس جست * دگر نتوان بدستان پاى او بست . ) جامى . نظير : سرك من دمك . سرخى تو از من زردى من از تو . جمله‌ايست كه زنان در شب چهارشنبه آخر سال شمسى ( چهارشنبه سورى ) در عبور از آتش كه بشگون افروزند گويند . سر داروغه شكسته . نظير : أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ . قرآن كريم . سورهء 16 . آيهء 10 . در هند گويند : سر كوتوال شكسته . ( يا ) معصومخان پان خورده . از شاهد صادق . سر بود در حرم كردن ساز حرام * ( . . . زشت بود در بهشت جستن نار سقر . ) عمادى شهريارى . سرد بود لا محال هرچه بود سرد * ( مادرتان گشت پير و پشت بخم كرد موى سر او سپيد گشت و رخش زرد * تا كى ازين گنده پير شير توان خورد . . . من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد * گر سرتان نگسلم ز دوش بكوپال . ) منوچهرى . سر در سر چيزى كردن . در راه مقصودى جان خود را از دست دادن . مثال : عقل را گه كله نهد بر سر * تا سر اندر سر كلاه كند . سنائى . سر در سر سودائى نهادن . سر تحرير سوداى تو دارد كلك سودائى * سر از دستش بخواهد رفت دانم اندرين سودا . سلمان ساوجى . رجوع به : فقره قبل شود . سر دستى گرفتن . خرد شمردن . بحقارت ديدن . در روز محنتم سر دستى گرفته است * چون بهله آنكه در همه عمر آستين نداشت