على اكبر دهخدا

964

امثال و حكم ( فارسى )

سر دشمن آنكو برآرد به ماه * فرود افكند خويشتن را بچاه . اسدى . سر دل هر بنده خدا ميداند * خود را تو درين ميانه انباز مكن . ( اندر ره حق تصرف آغاز مكن * چشم خود بعيب كس باز مكن . . . ) خواجه عبد اللّه انصارى . سر دندان سفيد كردن . تبسم كردن ، لب‌خنده و شكرخند زدن . عمرى زمانه را سر دندان نشد سفيد * و امروز صوت خندهء او جمله قهقهه است . ظهير : چون بجانم سياه خواهى كرد * سر دندان سفيد كن بارى . انورى . سر دنيا را باجگن نپوشانيده‌اند . حقايق را مردان دانند . دروغ زن از راست‌گو و ستمگر از ستمكش شناخته آيد . سرد و گرم روزگار چشيده بودن . آزمون و تجربتى بسزا از كارها داشتن . تمثل : همى گفت كاوس خودكامه مرد * نه گرم آزموده ز گيتى نه سرد . فردوسى . به دو گفت شاه اى سرافراز مرد * چشيده ز گيتى بسى گرم و سرد . فردوسى . سرد و گرم زمانه ناخورده * نرسى بسر در سراپرده . سنائى . سر را از پا نشناختن . شيفته‌گونه شتاب كردن . سر راستى دانش آمد نخست * خنك آنكه ز آغاز فرجام جست . فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود . سر را قمى ميشكند تاوانش را كاشى ميدهد ! نظير : گاو خرابى مىكند گوش خر را مىبرند . سررشته گم كردن . راه نيل به مقصود را از دست دادن . تمثل : اجرام كه ساكنان اين ايوانند * اسباب تردد خردمندانند هان تا سررشتهء خرد گم نكنى * كانانكه مدبرند سرگردانند . خيام . در زمان تو هر آن باز كه رفت از پى كبك * رشته گم كرد و ز حسرت سر انگشت گزيد . سلمان ساوجى . سر زده داخل مشو ميكده حمام نيست * ( حرمت پير مغان بر همه كس واجب است . . . ) سر زلف تو نباشد سر زلف دگرى * ( . . . از براى دل ما قحط پريشانى نيست . ) صائب . نظير : نخواهى مرمرا با تو ستم نيست * چو من باشم مرا دلدار كم نيست . ويس و رامين . سر باشد كلاه بسيار است . سرزمينى است كه ايمان فلك رفته بباد . سرسبزى سرو از كدو نايد مگر در شدت گرما پديد ( ناصر خسرو نكو گويد كه . . . )