على اكبر دهخدا

962

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود . سرت گر بسايد برابر سياه * سرانجام خاك است از او جايگاه . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . سر تيز چو خار باش تا يار چو گل * گه در بروگاه در كنارت باشد ( در عشق اگر دمى قرارت باشد * با صحبت اين و آن چكارت باشد . . . ) ظهير . نظير : مىباش چو خار حربه بر دوش * تا خرمن گل كشى در آغوش . رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود . سر جوانمردى راستى است . جامع التمثيل . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . سرجهاز كسى بودن . سرجهازى غلام يا كنيزيست كه با جهاز دختر توأم سازند . و گاهى از سرجهازى بودن بمزاح ، با كسى هميشه همراه رفتن و يا انتقال او از جائى به جائى يا از خدمتى و شغلى به خدمت و شغل ديگر متابعت او كردن ، باشد . تمثل : برده بسوى دفتر و ديوان عروس طبع * از بهر فخر مدح تو را بر سر جهاز . روحى و الجوالجى . در بستم آن اميد كه بر جشن او نهند * نان پاره‌اى ز حضرت اعلى بسر جهاز . اخسيكتى . سر چرا بندم چو دردسر نماند . * ( . . . وقت روى زرد و چشم‌تر نماند . ) مولوى . نظير : سرى را كه درد ندارد دستمال چه بايد . سر چرخ خاله پيره‌زن جمع شدن . بمزاح ، در جائى تنگ بعدهء بسيار پيرامون كسى گرد آمدن . سرچشمه شايد گرفتن به بيل * چو پر شد نشايد گذشتن به پيل . سعدى . نظير : اى سليم آب ز سرچشمه ببند * كه چو پر شد نتوان بستن جوى . سعدى . رجوع به . علاج واقعه . . . ، شود . سر حليم روغن ميرويم ! ( مگر . . . ) چرا بايد صبح بدين زودى بدانجا رفت . سر خاريدن . مثال : او را همه وقت پشت پا خاريدى * اكنون بسر من كه سرش ميخارد . مجير بيلقانى . نظير : تنش خاريدن . سرش به تنش زيادتى كردن . خرخاب را آب رنگ ميدهد وسمه را خواب . شستن روى پس از گلگونه و غاره بر تازگى و تناسب الوان رخسار افزايد و رنگ وسمه كه نخست سبز است با گذشتن شبى بر آن ، سياه و بگونهء موى شود . سر خر . منغص نشاط و سرور ياران . سر خر باش صاحب زر باش . نظير :