على اكبر دهخدا

961

امثال و حكم ( فارسى )

سر بشكند در چارقد دست بشكند در آستين . بيگانه را نشايد بجنگ و نزاع خانگى مطلع كردن . سر بشكند در كلاه دست بشكند در آستين . رجوع به : فقرهء قبل شود . سر بصحرا نهادن . در غم و اندوهى چون ديوانگان راه بيابان گرفتن . شده از عشق و عبارات خطت ديوانه * آب تا سلسله بنهاده سر اندر صحراست . سلمان ساوجى . سر بنه آنجا كه باده خورده‌اى . * ( بشنو از الفاظ حكيم برده‌اى . . . ) مولوى . ميخواره را بايد در همانجا كه شراب نوشيده بخسبد و نقلانى نكند تا از عسس و حوادث طارى بر مستى مصون ماند . در حواشى مثنوى برده‌اى بمعنى سالك يا مجذوب ضبط شده است . و مراد از الفاظ حكيم برده‌اى اين شعر حكيم سنائى است : بر مدار از مقام مستى پى * سر همانجا بنه كه خوردى مى . تمثل : مى چون كشيدى آنجا پند حكيم كن گوش * آنجا كه باده خوردى سر مىنهبد بايد . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . نظير : النقلة مثله . سر به هوا . آنكه در اعمال و افكار به جد نباشد . سر بيخرد چون تن بىروان * ( و ليكن خرد نيست با پهلوان . . . ) فردوسى . سر بيصاحب مىتراشد . با آنكه نميداند طريقيرا كه براى غائب اتخاذ مىشود آيا قبول مىكند يا نه رايى در كار او ميدهد و ظن عدم قبول غائب است . سر بيعلم بدگمان باشد * ( علم دين را بجاى جان باشد . . . ) اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . سر بيگناه بالاى دار نميرود . رجوع به : فقرهء بعد شود . سر بيگناه پاى دار ميرود اما سر دار نميرود . بيگناه ممكن است مدتى متهم و بهتان زده ماند ليكن عاقبت بىتقصيرى او آشكارا شود . نظير : پاكدل را زيان بتن نرسد * ور رسد جز به پيرهن نرسد . اوحدى . سر پيرى داغ اميرى ! نظير : سر پيرى معركه گيرى ! و ما اقبح التفريط فى زمن الصبى * فكيف به و الشيب فى الرأس شامل . ترش بود پس هفتاد ناز و الغنجار . مختارى غزنوى . و رجوع به : آخر پيرى . . . ، شود . سر پيرى معركه‌گيرى . رجوع به : مثل قبل شود . سر تاجداران نبرد كسى * ( . . . كه با تاج بر تخت ماند بسى . ) فردوسى . سرت را از زبان بيم هلاك است * ( . . . و زو در سر خرد انديشناك است . ) ناصر خسرو .