على اكبر دهخدا

960

امثال و حكم ( فارسى )

سر بازرگانى راستى است . تمثل : اما سر بازرگانى راستى و ديانت شناختن دان . از قابوسنامه . سر باشد سامان كم نيايد . تمثل : در مثل است اينكه چون بجاى بود سر * نايد كم مرد را ذخيره و سامان . ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : مثل بعد شود . سر باشد كلاه بسيار است . نظير : سر باشد سامان كم نيايد . نخواهى مرمرا با تو ستم نيست * چو من باشم مرا دلدار كم نيست . ويس و رامين . رجوع به : فقرهء قبل شود . سر با شرف چون پى دم بود ! * ( نژادم ز آزاده مردم بود . . . من آزاده‌ام چون كنم بندگى * بزندان درون چون كنم زندگى . ) حضرت اديب . سر بده و سر مسپار . نظير : از تن مرد در سراى مجاز * جان برون آيد و نيايد راز . سر به ديوار آمدن . تمثل : پسر كاكو را سر به ديوار آمد و بدانست كه بجنگ مىبرنيايد عذر خواست . ابو الفضل بيهقى . گفتم كه مگر دل بر دلدار آيد * تا در غم و شاديش مرا باز آيد اكنون چو برون نهاد از دايره پا * بگذارم تا سرش به ديوار آيد . ظهير فاريابى . نظير : سر به سنگ خوردن . سر براى كلاه دادن . تمثل : بجنگ اندرون بود لشگر سه ماه * بدادند سرها ز بهر كلاه . فردوسى . سر بريده بانك نكند . گج . رجوع به : از مرده حديث . . . ، شود . سر بريده سخن نگويد . تمثل : سخن‌سراى شود چون بريده شد سر او * اگرچه هيچ سخن سر بريده نسرايد . اديب صابر . مثل بود كه نگويد سر بريده سخن . قاآنى . و رجوع به : از مرده حديث نيايد ، شود . سر بزرگ بلاى بزرگ دارد . تمثل : مثل زنند كرا سر بزرگ درد بزرگ * مثل درست خمار از مى است و مى ز خمار . ابو حنيفهء اسكافى . نظير : هركه را سر بزرگ درد بزرگ . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود . سربسر . تمثل : ور نيك نميكنى بجايم * با من صنما تو سربسر كن . سنائى . سربسر بىدردسر . نظير : الرحمن سربسر . سه كاه به دو جو . اين به آن در . سهم به سهم . سر به سنگ خوردن . نظير : سر به ديوار آمدن .