على اكبر دهخدا
609
امثال و حكم ( فارسى )
چراغ از روغن نور گيرد * و باز از زيادتى روغن بميرد . رجوع به : اسراف حرام است . . . ، شود . چراغ بپاى خود روشنائى ندهد . نزديكان از سود و بهرهء علم يا مال كسان خود بىبخش مانند . تمثل : تيرهروزى لازم طبع بلند افتاده است * پاى خود را چون تواند داشتن روشن چراغ . صائب . نظير : پاى چراغ تاريك است . پاى شمع تاريك است . غمام ارض تجاد آخرين - كوزهگر از كوزه شكسته آب مىخورد . بار ببار خانه گرانتر است . چاقو دسته خود نبرد . چراغ پشت روشنائى نبخشد . مبرات و خيرات وارث اجر و حسنهاش براى مرده كم باشد . و در غير اينمورد نيز در نظاير تمثل كنند . چراغ پيش آفتاب پرتوى ندارد . سعدى . رجوع به : شبه در بازار جوهريان . . . و رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چراغ خاموش است و آسيا ميگردد . سايس و مديرى در كار نيست . چراغ دروغ فروغ ندارد . رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود . چراغ دزد خواب پاسبان است . تمثل : در حال خصم خفته نباشى به هيچ حال * زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان . رجوع به . استاد معلم چو . . . ، شود : چراغ را بكشد اگر از حد برون شود روغن . * ( بخت من زير فضل شد ناچيز زانكه بسيار گشت در هر فن بحقيقت . . . ) مسعود سعد . نظير : چراغ از روغن نور گيرد و باز از زيادتى روغن بميرد . و رجوع به : اسراف حرام است ، شود . چراغ را نتوان ديد جز بنور چراغ . * ( بعمر خويش ندانم شبى كه مرغ دلم نخواند بر گل رويت چه جاى بلبل باغ * ز بند عشق تو اميد رستگارى نيست گريختن نتوانند بندگان بداغ * تو را فراغت ما گر بود و گر نبود مرا به روى تو هر دو عالم است فراغ * دليل روى توهم روى تست سعدى را . . . ) سعدى . نقل از نسخهء كهن سعدى متعلق بآقاى بزرگنيا . چراغ ستمكار تا بامداد نسوزد . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . چراغ كذب را كافر و زدش زن * بجز اشك دروغش نيست روغن . جامى . چراغ كذب را نبود فروغى . * ( نظام بىنظام ار كافرم خواند . . . مسلمان خوانمش من زانكه نبود * مكافات دروغى جز دروغى . ) نظير : شاعرى نيست پيشهء كه از آن * رسدت نان بتره تره بدوغ راستى سخت زشت و بىمعنيست * اجرتى خواستن براى دروغ زان بود كار شاعران بىنور * كه ندارد چراغ كذب فروغ . ابن يمين .