على اكبر دهخدا
610
امثال و حكم ( فارسى )
للباطل جولة ثم يضمحل * للحق دولة و للباطل جولة . رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، و رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر آب روى . . . ، شود . چراغ كسى تا صبح نميسوزد . خوشبختيهاى اين جهانى دايم و پايدار نباشد . رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود . چراغ كه روشن شد جانوران بيرون آيند . در نظاير اين مورد تمثل كنند . چراغ گوشهنشينان بصبح ، ( يا ) چراغ گوشهنشينان مدام ميسوزد . چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا * ( ز روى دوست دل دشمنان چه دريابد . . . ) حافظ . نظير : لاشهء خر را بتازى چه نسبت . ما للتراب و رب الارباب . و رجوع به : اول من قاس . . . ، شود . چراغ مفلسى نورى ندارد . نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . چراغ مهر عالمتاب مستغنيست از روغن . * ( فروزد شمع اقبالت بنور خويشتن آرى . . . ) هاتف چراغ ميداند كه روغنش از كجاست . از جامع التمثيل . نظير : هركسى مصلحت خويش نكو ميداند . چرا غم چه بايد چو خورشيد هست . * ( بر شاه ايرانم اميد هست . . . ) اسدى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چراغ هيچكس تا صبح نميسوزد . رجوع به : چراغ كسى . . . ، شود . چراغى را كه ايزد برفروزد * هر آنكس پف كند ريشش بسوزد . شعر مقتبس از آيهء شريفهء ، يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ . است . قرآن كريم . سورهء 61 . آيهء 8 . نظير : هركه در سر چراغ دين افروخت * سبلت پف كنانش پاك بسوخت . سنائى . هر كه بر شمع خدا آرد پفو * شمع كى ميرد بسوزد پوز او . مولوى . چراغى كان شبم را برفروزد * به از شمعى كه رختم را بسوزد . چراغى كه او خانه روشن كند * برخت اوفتد كار دشمن كند ( . . . شكر كو حلاوت بجان آورد * چو در تب خورندش زيان آورد . ) امير خسرو . چراغى كه به خانه رواست به مسجد حرام است . رجوع به : اول خويش . . . . شود . چرا كشت بايد درختى بدست * كه بارش بود زهر و برگش كبست . فردوسى . چرا گويد آنچيز در خفيه مرد * كه گر فاش گردد شود روى زرد . نقل از جنگ زهر الرياض . چرا من خويشتن را بد پسندم * بهانه زان بدى بر چرخ بندم . ويس و رامين . رجوع به : النجوم . . . ، و رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .