على اكبر دهخدا

955

امثال و حكم ( فارسى )

شمس فخرى . رجوع به : يك دو بيند همى به چشم . . . ، شود . سخن كم‌گوى و نيكوگوى در كار * كه از بسيار گفتن مرد شد خوار . ناصر خسرو . سخن گر از دل زيبا نخاست زيبا نيست * ورش قوافى مطبوع و لفظها زيباست . ملك الشعراء بهار . سخن گرچه با او زهازه بود * نگفتن هم از گفتنش به بود . نظامى . رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود . سخن گرچه دارد ز اختر فروغ * پسنديده باشد چو نبود دروغ . فردوسى . ى . سخن گرچه دلبند و شيرين بود * سزاوار تصديق و تحسين بود . چو يك بار گفتى مگو بازپس * كه حلوا چو يك بار خوردند بس . سعدى . نظير : حديثى كه آن دوباره شود * چو صبر گردد تلخ ارچه خوش بود چو شكر . فرخى . سخن گرچه هر لحظه دلكشتر است * چو بينى خموشى از آن خوشتر است . ( . . . همه وقت كم گفتن از روى كار * گزيده است خاصه در اين روزگار . ) امير خسرو . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن گفتن اكنون نيايد به كار * گه جنگ و آويزش و كارزار . فردوسى . سخن گفتن خوب و كردار نيك * نگردد كهن تا جهان است و يك . فردوسى . سخن گفتن كج ز بيچارگيست * به بيچارگان بر ببايد گريست . فردوسى . رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود . سخن گفتن كژ نباشد هنر * ( دروغ است گفتار تو سر بسر . . . ) فردوسى . سخن گفته مغز است و ناگفته پوست * ( بگوى آن سخنها كه سود اندر اوست . . . ) فردوسى . سخن گفته و قضاى رفته و تيرانداخته بازنگردد . سخن گواه حال گوينده است . جامع التمثيل . رجوع به : ابله را در سخن . . . شود . سخن ماند از تو همى يادگار * سخن را چنين خوار مايه مدار . فردوسى . سخن ماند اندر جهان يادگار * سخن بهتر از گوهر شاهوار . فردوسى . سخن مست تو بر مست مگير . ( صاحبا بنده اگر جرمى كرد * ناوك قهر تو بر شست مگير ور بمستى ادبى گوش نداشت * خرده زو نيست و گر هست مگير بشنو از شعر امير الشعرا * يكدو بيت و سخنش پست مگير مست گويد همه بيهوده سخن * . . . هركه او گيرد در دست شراب * هرچه او گويد بر دست مگير . ابن يمين .