على اكبر دهخدا
956
امثال و حكم ( فارسى )
نظير : نگيرد كس از مست چيزى بدست . فردوسى . رجوع به : از مست سخن مگير . . . ، شود . سخن نردبانى بلند است و سخت * نيارى ببر سوى او بر درخت بدين دست و پائى كه ستوار نيست * تو را سوى بالا شدن بار نيست . حضرت اديب . سخن نزد دانندگان خوار نيست . * ( . . . تو را اندرين كار ديدار نيست . ) فردوسى . رجوع به : سخن بهتر از گوهر . . . ، شود . سخن نو آر كه نو را حلاوتيست دگر * ( فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر . . . ) فرخى سخن نيكو صياد دلهاست . از مجموعهء امثال طبع هند . سخن نيكو صياد دلهاست و خط زيبا نزهت چشمها . منسوب به بقراطيس . از تاريخ گزيده . سخنهاى پيران بود دلپذير . * ( چنين گفت با من يكى مرد پير . . . ) حضرت اديب . رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود . سخن هرچه بر گفتنش روى نيست * درختى بود كش برو بوى نيست . فردوسى . سخن هرچه بوده همه گفتهاند * ( . . . بر باغ دانش همه رفتهاند . و در جاى ديگر . . . بر و بوم معنى همه رفتهاند . ) نظير : ما ترك الاول للاخر . سخن هرچه كوته بود خوشتر است * ( بگويم گرت هوش اندر سر است . . . ) حضرت اديب . رجوع به : آن خشت بود . . . ، شود . سخن هرچه گوئى همان بشنوى . * ( نگر تا چه كارى همان بدروى . . . ) فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . سخن همچو مرغيست كش دام كام * نشيند بهرجا چو بجهد ز دام . اسدى . نظير : سخن كه از دهان بيرون رفت و تير كه از قبضهء كمان گذر يافت و مرغ كه از دام پريد اعادت آن صورت نبندد . مرزباننامه . سخن گفته و قضاى رفته و تير انداخته بازنگردد . القول كاللبن المحلوب ليس له * رد و كيف يرد الحالب اللبنا . سخن كان گذشت از زبان دو تن * پراكنده شد بر سر انجمن . اسدى . سخن هيچ مسراى با رازدار * كه او را بود نيز همساز و يار . سرك اسيرك فاذا تكلمت به صرت اسيره . على عليه السلام . سخن تا نگويند پنهان بود * چو گفتند هرجا فراوان بود . فردوسى . سخن تا نگوئى بر او دست هست * چو گفته شود يابد او بر تو دست . سعدى . سخن تا نگفتى بود چون گهر * چو گفتى شد از خاك ره تيرهتر . فردوسى . ى . سخن تا نگوئى بود زير پاى * چو گفتى ورا بر سر تست جاى . فردوسى . سخن تا نگوئى توانيش گفت * ولى گفته را باز نتوان نهفت