على اكبر دهخدا
608
امثال و حكم ( فارسى )
بهر جانور چنگ تيزش دراز * بهر سوش چون ديدهبان ديدهباز نتابد ز پيل و نترسد ز شير * نه از كين شود مانده نز خورد سير نه بر شاه و بر بنده آرامشش * نه بر خوب و بيچاره بخشايشش ز هر دوده كانگيخت او دود زود * دگر نايد از كاخ آن دوده دود يكى تند تيرافكن است از كمان * كه تيرش نيفتد خطا بىگمان چو در باختر راند تيرى بكين * زند بر نشانه بخاور زمين . ) اسدى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . چرا دانا نهد پيش كسى سر * كه پا و سر بود پيشش برابر . جامى . رجوع به : براى مصلحت بوسه . . . ، شود . چرا دشمن نخوانى كسى را كه جوانمردى خود آزار مردمان داند . منسوب بنوشيروان ، نقل از قابوسنامه . چرا دوست خوانى كسى را كه دشمن دوستان تو باشد . منسوب بنوشيروان . نقل از قابوسنامه . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود . چرا ره بينم و فرسنگ پرسم . نظامى . نظير : كام جوئيم و نپرسيم خبر از فرسنگ * ز آنكه اين است همه ره روش با خطران . سنائى . نظير : مىبينم و مىپرسم . چرا زنده شمرد خود را كسى كه زندگانى او جز بكام او باشد . منسوب بنوشيروان . نقل از قابوسنامه . چرا زيركانند بس تنگروزى * چرا ابلهانراست بس بىنيازى . مصعبى . رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود . چرا عاقل كند كارى كه باز آرد پشيمانى . چرا عمر كركس دو صد سال ويحك * نماند ز سالى فزونتر پرستو . منسوب برودكى . نظير : چرا عمر طاووس و دراج كوته * چرا مار و كركس زيد در درازى . مصعبى . چراغ از بهر تاريكى نگهدار * ( . . ، كه بيمارى توان بودن دگربار . و در جاى ديگر . . . ، منه بر روشنائى دل بيكبار ) سعدى . و مشهور اين است : چو به گشتى طبيب از خود ميازار * چراغ از بهر تاريكى نگهدار . و رجوع به : چو به گشتى . . . ، شود . چراغ از چراغ گيرد نور . * ( چشم كن روشن از رخ منظور كه . . . ) مكتبى . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .