على اكبر دهخدا
938
امثال و حكم ( فارسى )
باب سين . ساحل عمان و آنگه منت سقا به آب * سفرهء سلطان و آنگه كديهء نان از گداى . سلمان ساوجى . سادهدل مردا كه دل بر وعدهء مستان نهاد * ( گفت مستم خوانى و بر وعدهء من دل نهى . . . ) سنائى ، رجوع به : از مست سخن مگير بر دست ، شود . سادهرخ نزد آنكه خويشش نيست * شب چرا ميرود چو ريشش نيست . اوحدى . سارشك پيل را بسنان بر زمين زند * لكن نه مرد پنجه و بازوى صرصر است . اثير اخسيكتى . ساز نه بوسور كرگه بو . خود سازنده باشد و عروسى پسرش هم باشد . مثل كرديست . ساطور كند را نبود حد ذو الفقار * ( برق يمن به تيزى ذهنت كجا رسد . . . ) سلمان ساوجى . ساعتش نم دارد . بمزاح يا استهزاء : اين نتواند بود . سافروا تغنموا . كلام نبوى . رجوع به : سفر مربى مرد . . . ، شود . ساقيا امروز مىنوشيم فردا را كه ديد ؟ گج . ساقى ار باده به اندازه خورد نوشش باد * ( . . . ورنه انديشهء اين كار فراموشش باد . ) حافظ . نظير : گر باده خورى تو با خردمندان خور * يا با صنمى لاله رخ و خندان خور بسيار مخور فاش مكن ورد مساز * اندك خور و گهگاه خور و پنهان خور . خيام . شراب در تن آنكو شرابخواره بود * چو روغن است كه ريزند در مغاك چراغ اگرچه زنده بروغن بود چراغ و ليك * فزون ز قدر شود موجب هلاك چراغ . ابن يمين . و رجوع به : اگر شراب ندانى . . . ، شود . ساقى كه غلط كند خود نوشد . سالار پيشهور نبود هرگز * بل پيشهور رهى بود و چاكر . ناصر خسرو . سال به دوازده ماه ما ديديم يك بار هم تو ببين . گوسفندى در جستن از جو زير دنبهاش ظاهر شد بز بخنديد و گفت ديدم . گوسفند گفت . . . سال بسال دريغ از پارسال . روزبهى در كار نيست . نظير : چونكه آيد سال نو گويم دريغ از پارسال . رب يوم بكيت فيه فلما * صرت فى غيره بكيت عليه . على عليه السلام . سالبهء پانتفاء موضوع است . سال ديگر گر بمانى قطب دين حيدر شوى . * ( پار بودى حيدر و امسال گشتى حيدرك . . . )