على اكبر دهخدا

605

امثال و حكم ( فارسى )

چار ميخ كردن . استوار كردن . راه جواب را بر خصم بستن . مثال : چار ميخت كرده‌ام من راست‌گو * راست پيش‌آور دروغى را مجو . مولوى . چار ميخ شه ز رحمت دور نى * چار ميخ حاسدى مغفور نى . مولوى . عدل تو ظلم و فتنه را نعل گرفت لاجرم * هر دو چو نعل مانده‌اند از تو بچار ميخ در . مجير بيلقانى و در تداول امروز با قولها و قرارها و عده‌اى را استوار كردن يا دعوى را با اسناد و ادله محكم ساختن چاره بسى جاى بهتر ز زور * ( بهر كار در زور كردن مشور كه . . . ) اسدى . نظير : بخنديد و با او چنين گفت شاه * كه چاره به از جنگ اى نيك‌خواه . فردوسى . چو در طاس لغزنده افتاد مور * رهاننده را چاره بايد نه زور . نظامى . و رجوع به : الراى قبل شجاعة الشجعان ، شود . چارهء بيچارگان مرگ است و بس . رجوع به : اگر اميد رنجورى . . . ، شود . چارهء بيگانه مردم سهل باشد چاره چيست * چون ز خويشم سر برآرد از گريبان دشمنى . حضرت اديب . نظير : ما حيلة الريح اذا هبت من داخل . چاره نباشد ز عشق خاصه جوانرا . * ( بخت تو شد عاشق جمال تو آرى . . . ) ظهير . چاره نبود اسب كودن را ز پالان داشتن * ( قابل تكليف شرعى تا خرد با تست از آنك . . . ) سنائى چاره نبود كالبديرا ز روانى . * ( گيتى چو يكى كالبد است او چو روانست . . . ) فرخى . چاره‌اى نيست بجز خوردن انگور دگر . بمزاح بتقليد مأمون شبيه ، از اجبار بكارى عبارت كنند . چارهء نيست بجز ديدن و حسرت خوردن . * ( دست با سرو روان چون نرود در گردن . . . ) سعدى رجوع به : باغ تفرج است و بس . . . ، شود . چاشت يك بنگى است ، يا چاشت يك بنگى نيست . كم و غير كافى است . رجوع به : آنقدر بود كه . . . ، شود . چاشنى وصل ز دورى بود . * ( . . . مختصرى هجر ضرورى بود . ) ايرج ميرزا . نظير : تا نيست غيبتى ندهد لذتى حضور . حافظ . ميخواهى عزيز شوى يا دور شو يا گور شو . و رجوع به : اگر ژاله هر قطرهء . . . شود . چاقو دستهء خودش را نبرد . نزديكان و دوستان به يكديگر زيان و آسيب نرسانند . تمثل : كى تراشد تيغ دستهء خويش را * رو بجراحى سپار اين ريش را . مولوى . نظير : لا يكذب الرايد اهله . چاقو دسته كردن . در سرما گرم شدن را چمباتمه و بر پاشنه نشستن . تمثل : سر نهاده ميان زانوها * هر زمان ساخت دسته چاقوها . بهائى . نظير : چغانه زدن . چاكرپيشه را پيرايهء بزرگتر راستيست . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : اگر خواهى