على اكبر دهخدا
606
امثال و حكم ( فارسى )
از هر دو سر . . . ، شود . چاكر بىنوا نبايد . ابو الفضل بيهقى . بىبرگى و بىنوائى خدم و حواشى پسنديده نباشد رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود . چاكرت گر بد است و گر بد نيست * بد و نيكش ز تست از خود نيست ( . . . چاكر مرد بد نكو نبود * لب خالى چو از سبو نبود ( كذا ) هست در دست تو چو تيغ و چو نى * تو زدى عيب خود منه بر وى . ) سنائى . رجوع به . گرچه تير از كمان . . . ، شود . چالش فرزين و بيدق جنگ پيل و رخ بهم * جز براى پاس شاه و بهر مات شاه نيست . حضرت اديب . چاه از كوه آب مىخورد . نظير : اگر باران بكوهستان نبارد * بسالى دجله گردد خشك رودى . سعدى . چاه بىداد . چاه بىفرياد . چاه بىفغان . نهايت عميق كه آواز بتك آن نرسد . يا آوا از تك آن بر نيايد . تمثل : زيرا كه بر اين راه تاختنتان * بس ژرف يكى چاه بىفغانست . ناصر خسرو . نظير : درهء بىداد . « 1 » چاه را چه زيان كون دلو دريده شود . در نظاير مستعمل است . چاه كن تك چاه است . تمثل : درفتاد اندر چهى كوكنده بود * زانكه ظلمى بر سرش آينده بود . مولوى . گرد خود چون كرم پيله برمتن * بهر خود چه ميكنى اندازه كن . مولوى . ايكه تو از ظلم چاهى ميكنى * از براى خويش دامى مىتنى . مولوى . نظير : چاهكن هميشه در چاه است . چاهكن هميشه در تك چاه است . جامع التمثيل . و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
--> ( 1 ) گاهى با تعبيرات مزبوره عمق غير چاه را نيز خواستهاند . چنان كه : گذاره كرده بيابانهاى بىفرجام * سپه گزاشته از آبهاى بىفرياد . فرخى . و زمانى نيز بسيار بلند و مرتفع اراده نمودهاند . مثال : بر سر كوههاى بىفرياد * شد جوانى من هبا و هدر . مسعود سعد . ضعيف گشته در اين كوهسار بىفرياد * غريب مانده بر اين آسمان بىپهنا . مسعود سعد . و سپس به تعبير تعميم داده و هرچيز منيع و نادسترس ، يا آوار نارس را بىفرياد و بىفغان و غيره گفتهاند . روزگاريست سخت بىفرياد * كس گرفتار روزگار مباد . مسعود سعد . اى بسا در حقهء جان غيورانت كه هست * نعرههاى سر به مهر از درد بىفرياد تو . سنائى .