على اكبر دهخدا

918

امثال و حكم ( فارسى )

زمين تا بود جاى آهو و سك * نياسايد آن ازرم و اين ز تك . حضرت اديب . رجوع به : دنيا ميدان جنگ است ، شود . زمين تركيد و پيدا شد سرخر . گرانى نابيوسان برسيد . زمين چگونه كند شكر ابر باران بار * ( چه چيز دانم كرد و چه چيز دانم گفت . . . ) فرخى . زمين خالى نيست . نظير : زمين بىحجت نيست . زمين را جز از گور گهواره نيست * ( جهانرا چنين است آئين و شان يكى روز شادى و ديگر غمان * بپروردن از مرگمان چاره نيست . . . ) فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . زمين سخت آسمان دور . هيچ چاره و درمانى ممكن و متصور نيست . زمين شور سنبل برنيارد * در او تخم عمل ضايع مگردان . سعدى . كى گيرد پند جاهل از تو * در شوره نهال چون نشانى . ناصر خسرو . به پيش جاهلان مفكن گزافه پند نيكو را * كه دهقان تخم هرگز نفكند در ريك و شورستان . ناصر خسرو . زمين عجم گورگاه كى است * در او پاى بيگانه وحشى پى است . نظامى . زمين كفر و دين آسمان باشدى * نه زين باشدى هركه زان باشدى . زمين كه سخت شد گاو از چشم گاو بيند . در آنگاه كه كار صعب و دشوار باشد . هركسى گمان كند كه يار و هم‌كار او از تحمل رنج تن مىزند . زمين گر گشاده كند راز خويش * نمايد سرانجام و آغاز خويش كنارش پر از تاجداران بود * برش پر ز خون سواران بود پر از مرد دانا بود دامنش * پر از ماهرخ جيب پيراهنش . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . زمين گنج پادشاه است و كليد آن بدست رعيت . آداب السلطنة و الوزاره . زمين و زمانرا بهم بدوزى خداوند ندهد زياده روزى . ز نا آمده بد چه ترسى همى * ( . . . ز ديهيم شاهى چه پرسى همى . ) فردوسى . ز نا استواران مجو ايمنى . * ( چو يا بى بزرگى مياور منى . ) اسدى . ز نابخردى خاست هر بد بدهر * ( . . . كه بدتر ز نابخردى نيست زهر شرنگى بكام جهان اندرون * نبيند ز نابخردى كس فزون . ) حضرت اديب . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . ز ناپاكزاده مداريد اميد * كه زنگى بشستن نگردد سفيد . فردوسى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . ز نادان گر رسد سودى زيان است * ( سعادت اختلاط زيركان است . . . ) ناصر خسرو .