على اكبر دهخدا

904

امثال و حكم ( فارسى )

زر چون بعيار آيد كم بيش نگردد * كم بيش بود زرى كان باغش و بار است . ناصر خسرو . زر خالص است و باك نميدارد از محك . حافظ : زر خرد را واله و شيدا كند . * خاصه مفلسرا كه خوش رسوا كند . مولوى ، زر دادن و دردسر خريدن . تمثل : دوشينه بكوى ميفروشان * پيمانهء مى به زر خريدم امروز خراب و سرگرانم * زر دادم و دردسر خريدم . نظير : تره خريدم قاتق « 1 » نانم بشد « 2 » قاتل جانم شد . زر دروئى ز راز قرين بد است * ورنه سرخ است تا قرين خود است سنائى . رجوع به : زر ز معدن . . . ، و رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود . زرد و ذليل . گمان مىكنم در اصل زرد زرير يعنى زرد چون زرير بوده است و در استعمال تصحيف شده است . و كلمهء زرير بمعنى زردچوبه و يرقان هر دو ضبط شده است . نظير : مثل زردچوبه . مثل به پخته . زردوزى نداند بوريا باف * ( به قدر شغل خود بايد زدن لاف كه . . . ) نظامى . حديث مدعيان و خيال همكاران * همان حكايت زردوز و بورياباف است . حافظ . زر دوست بسيار دارد . جامع التمثيل . رجوع به : اى زر تو خدا نه‌اى . . . شود . زرده گوش است . نظير : بىرگ است . سيب‌زمينى است . زردى رخ گواى درد دل است . * ( آفتاب از جمال او خجل است . . . ) سنائى . رجوع به : رنگ رخساره خبر ميدهد . . . ، شود . زر را دشمن گير تا مردمان تو را دوست گيرند . ( چون [ سلطان ] محمود از دعوات خواندن فارغ شد قبا در پوشيد و كلاه بر سرنهاد و در آئينه نگاه كرد چهرهء خود را بديد تبسم كرد و احمد حسن را گفت دانى كه اين زمان در دل من چه ميگردد ؟ گفت خداوند بهتر داند . گفت ميترسم كه مردمان مرا دوست ندارند از آنچه روى من نه نيكوست و مردمان به عادت پادشاه نيكوروى دوست‌تر دارند . احمد حسن گفت اى خداوند يك كار بكن تا ترا از زن و فرزند و جان خويش دوست‌تر دارند و بفرمان تو در آب و آتش شوند . گفت چكنم گفت . . . محمود را خوش آمد و گفت هزار معنى و فايده در زير اين است . . . ) از سياست‌نامهء . خواجه نظام الملك .

--> ( 1 ) قاتق بمعنى نان‌خورش است و كلمه تركى باشد كه گاهى نيز در بعض لهجه‌هاى ترك معنى ماست ميدهد . ( 2 ) بشد ، مخفف بشود است .