على اكبر دهخدا
905
امثال و حكم ( فارسى )
نظير : چو خواهى كه شاهى كنى راد باش * بهر كار با دانش و داد باش . اسدى . رجوع به : بزرگى بايدت . . . ، شود . زر را دوست بسيار است و زردار را دشمن بسيار . زر زر كشد . تمثل : شنيدم ز پيران دينارسنج * كه زر زر كشد در جهان گنج گنج . نظامى . شنيدم نه از زيركى ز ابلهى * كه زر زر كشد چون برابر نهى . نظامى . نظير : زر زر كشد بىزر دردسر . روغن روى روغن رود و بلغور خشك ماند . رجوع به : الدراهم بالدراهم ، شود . زر ز معدن سرخ روى آمد برون * صحبت ناجنس كردش روى زرد . سنائى . نظير : زردروئى زر از قرين بد است * ورنه سرخ است تا قرين خود است . سنائى . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود . زر سفيد ( ؟ ) براى روز سياهست . جامع التمثيل . نظير : پول سفيد براى روز سياه خوب است . زر عاشقى دو بار بكيسه نرود . جامع التمثيل . نظير : پول عاشقى بكيسه برنميگردد . روغن ريخته جمع نمىشود . زرع زان كسيست كز نخست كشت * ( پس از اين غزل او برد نصيب . . . ) قاآنى . رجوع به : الزرع للزارع . . . ، شود . زرغبا تزدد حبا . حديث . نظير : الزيارة لحظة . حديث . بديدار مردم شدن عيب نيست * و ليكن نه چندانكه گويند بس . سعدى . زر فكندن و پشيز گرفتن . تمثل : كه اى بانوى مصر و جفت عزيز * فكنده زر و برگرفته پشيز . فردوسى . ى . نظير : خر دادن و خيارستدن . كلند باميد سوزن گم كردن . ده فروختن و در ديه ديگرى كدخدا شدن . زر كار كند مرد لاف زند . گج . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود . زرمح بلند قد نايد * آنچه سوزن كند به پستى خويش . ( دشمن خرد را حقير مدار * خواه بيگانه باش و خواهى خويش ز آنكه چون آفتاب مشهور است * آنچه گفتند زيركان زاين پيش كه . . . ) ابن يمين . رجوع به : اسب تازى اگر ضعيف بود . . . ، شود . زر محك مردم بدگوهر است . امير خسرو . زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا * زور ده مرده چه خواهى زر يك مرده بيار . سعدى .