على اكبر دهخدا

886

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : اول پدر پير كشد . . . ، شود . ريش سكهء مرد است . از سكه اعتبار و حرمت اراده مىشود . ريشش درآمده . ( فلان . . . ) مبتذل شده است . ريشش را بالاى بروت نهادن . رجوع به : ريش را بالاى . . . ، شود . ريش فروشد متاع مردم را ؟ * ( خطش برآمد و كالا در كسادى زد كه گفت . . . ) واله هروى . سوداگران مرائى متاع را با اظهار زهد و صلاح ظاهرى ببهاى گران فروشند . ريش كندن . تشويش بىفايده كردن . برهان . آن كره‌اك بمادر خود گفت چون‌كه ما * آبى همى خوريم صفيرى همى زنند مادر بكره گفت برو بيهده مگوى * تو كار خويش كن كه همه ريش ميكنند . سنائى . ريش گاو . ابله ، گول . در آنكه نادان بودم چو گرد كردم ريش * مرا بنام همه ريش گاو خواند پدر . مسعود سعد . با من اين روزگار بين كه چه كرد * جور اين روزگار ناهموار ( ؟ ) كرده‌اندم خداى ناترسان * در يكى زاويهء ز حبس نشار دعوى زيركى همى كردم * زد لگد ريش گاويم هنجار ( ؟ ) در جهان هيچ آدمى مشناس * بتر از ريش گاو زيرك سار . مسعود سعد سلمان . بود اندر جهان چو من گوريش * باشد اندر جهان چو من نادان ! مسعود سعد سلمان . گر دهد خصم خواب خرگوشت * مصلحترا بخر كه عشوه‌گر است چرخ داند كه ريشخند است اين * نه چو آن ريش گاو و كون خر است . انورى . پس بگوئيد بنده را حاشاك * مرد كى ريش گاو و كون خر است . انورى . چون ندارى بر كسى حقى حقيقت دان كه هست * هم تقاضا ريش گاوى هم هجا كون خرى . انورى . مردى از ديگرى پرسيد ريش گاو كيست ؟ گفت آنكه از بام تا شام در كوى و برزن گردد باميد آنكه نقدى در راه يابد . گفت اى رفيق پس تا من بوده‌ام ريش گاو بوده‌ام . ريش گاوى . گولى . ابلهى . مثال : ز ريش گاوى خود غره شد بحلم تو دشمن * نداند آنكه كند شير گاه خشم تبسم . ابن يمين . رجوع به : فقرهء قبل شود . ريش ملا ببوسيدن رفت . مثل هنديست . از شاهد صادق . ريش و دارو هر دو بدست كسى بودن . تمثل : تو را هم ريش و هم دارو بدست است * چرا درد تو از دارو گسسته است . ويس و رامين . ريش و قيچى هردو در دست شماست . نظير : امروز در قلمرو دل دست‌دست تست * خواهى عمارتش كن و خواهى خراب كن .