على اكبر دهخدا
881
امثال و حكم ( فارسى )
روشن بخويش باش چو خورشيد نه چو ماه * كورا ز نور هور بود انور آينه . حضرت اديب . رجوع به : به آنجا كه بزرگ . . . ، شود . روشن جهان زير تيغ اندر است * ( بدين دشت هم دارو هم منبر است كه . . . ) فردوسى . رجوع به : الجنة تحت ظلال و رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود . روشندلان خوشامد شاهان نكردهاند * ( . . . آئينه عيبپوش سكندر نميشود . ) الهى . روشن شود هزار چراغ از فتيلهاى * ( يك داغ دل بس است براى قبيلهاى . . . ) رجوع به : از چراغى شود . . . ، شود . روشن گهر بود ز نسبنامه بىنياز * ( بشنو به چشم دعوى در يتم را . ) وحيد قزوينى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود . روضهخوان پشمهچال . پشمهچال نام ديهى بوده است كه واعظ آن براى هر تازه واردى مجلس وعظ و تذكير را از سر مىگرفته است . و مثل را در نظاير مورد استعمال كنند . روغن از ترب برنيايد . تمثل : زين خسان خير چهجوئى چو همى بينى * كه بترب اندر هرگز نبود روغن . ناصر خسرو . و گر چون ترب بىروغن شدستى * بخيره ترب در هاون ميفكن . ناصر خسرو . رجوع به : چربو از پولاد . . . ، شود . روغن بريگ ريختن . كارى عبث و بيهوده كردن . تمثل : از اين نصيحت بيهودهاى فقيه ترا * چه حاصل است كه روغن بريگ ميريزى . نزارى . بسكه ما در ريگ روغن ريختيم * بس گهر در حلق خوك آويختيم . عطار . روغن چراغ ريخته وقف امامزاده . نظير : فى سبيل اللّه سرجى و بغلى . اناك ريان بلبنه . رجوع به : با آب حمام دوست . . . ، شود . روغن در خمير ضايع نشود . نظير : الزيت فى المجين لا يضيع : از شاهد صادق . روغن روى روغن ميرود بلغور خشك ميماند . نظير : المستحق محروم . روغن ريخته جمع نمىشود . نظير : پول عاشقى بكيسه برنميگردد . رجوع به : آب ريخته . . . ، شود . روغن قاز ماليدن . نظير : باد در آستين كسى كردن . پاشنههاى كسى را كشيدن . هندوانه زير بغل كسى دادن روغن مصرى و مشك تبتى را در دو وقت * هم مزكى سير باشد هم معرف گندنا . رو كه مز كومى و جيب و آستين آكنده است * از عبير ناب و مشك خالص اذفر مرا .