على اكبر دهخدا

871

امثال و حكم ( فارسى )

كردن چه بدين طمع هر روز مصادعت موكب ملك دهند و از كار و كسب كه مدار كار جهان و جهانيانست تن زنند و مملكت از اصناف مزدوران و پيشه‌وران خالى ماند ملك از كوتاه‌نظرى و تنگ‌چشمى وزير برآشفت و گفت فرمان آنست كه سپس قاطبهء كاهلان را از خزانهء ما را تبتى معين باشد . امر ملك در اصقاع ملك بمسامع عام رسيد . غوغا از هر سوى بر در سراى گرد آمدند و بدعوى كاهلى برخاستند و وزير هريك را ادرارى بديد ميكرد . پس از سالى روزى ملك در حساب جمع و خرج ملك نظر داشت مالى گزاف بنام كاهلان نوشته ديد پرسيد صرف چندين مال بر اين طايفه چراست . وزير گفت فرمان شاه بفلان روز دربارهء آنان عام و طاعت بندگان ناگزير بود . ملك گفت تنها دعوى كاهلى را بىحجتى نبايد مسموع داشت ما وظيفه كاهلان راستين را فرموده‌ايم ديگر روز وزير فرمان داد گلخن حمامى را بتافتند چندانكه زمين حمام چون آهنى تفته شد و كاهلان را برهنه بدانجا راندند . پارهء هم در لحظه اول طاقت نياورده بگريختند . برخى پس از توقفى قليل بيرون شدند و جمعى بعد از زمانى طويل افتان و خيزان خارج گشتند و در پايان سه تن خفته برجاى ماندند . يكى از آن سه متصل فرياد ميكرد سوختم ليكن حركتى به خود نميتوانست داد . دويمى ساعتى يك بار سوختم ميگفت و سومين در هرچند ساعت فاصله آهسته بدومى ميگفت بگوى رفيقم نيز بسوخت . فردا وزير آن سه تن را به حضرت سلطان برده و گفت كاهلان راستين اين سه تن باشند و فرمان ملك شامل اينان به تنهائى تواند بود . رفيقى نيك يار از گوهرى به * ( . . . دلى آسان‌گذار از كشورى به . ) ويس و رامين . رقصى على تنشيط ابناء الزمان . * ( اذا شاهدت فى نظمى فتورا و وهنا فى بيانى للمعانى فلا تنسب بنقصى ان . . . ) ابو الفتح بستى . بنقل كشكول بهائى . نظير : مستمع صاحب سخن را بر سر كار آورد . آنجا كه پشك و مشك بيك نرخ است * عطار گو ببندد دكان را . رقم رمق ميخواهد . نظير : بهتر از تيغ سخن را نبود هيچ ظهير . ناصر خسرو . رجوع به : السيف اصدق . . . ، شود . رقيب ديو سيرت گر فروبندد رهم از در * ز مرغان بال خواهم وام و پرم از ره روزن . حضرت اديب . ركاب گران شدن . برنشستن ، سوار شدن . سر و دل گران و سبك شد چو ناگه * عنانت سبك شد ركابت گران شد . مسعود سعد . ركيب از عنان نشناختن . سواره بشتابى تمام رفتن . تمثل : سپه برهم افتاد شيب و فراز * ركيب از عنان كس ندانست باز . اسدى . رگ آنجا زن كزان خونى گشايد . * ( چه آنجا كن كزان آبى برآيد . . . ) نظامى .