على اكبر دهخدا
867
امثال و حكم ( فارسى )
رستم يلى بود در سيستان * منش كردهام رستم داستان ( كه . . . ) رسم عاشق نيست با يكدل دو دلبر داشتن * ( . . . يا ز جانان يا ز جان بايست دل برداشتن ناجوانمرديست چون جانوسيار و ماهيار * يار دارا بودن و دل باسكندر داشتن . . . ) قاآنى رسن بدست كسى دادن . تمثل : هر آنكس كه بر كين او دست سود * به دستش دهد دست محنت رسن . فرخى . نظير : كار دست كسى دادن . كار دراز آوردن . رسن در گردن يوزان طمع كرد * طمع بسته است پاى بازپران . ناصر خسرو . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . رسن را گذر بر چنبر است . زندگانى چه كوته و چه دراز * نه به آخر بمرد بايد باز هم بچنبر گذار خواهد بود * اين رسن را اگرچه هست دراز . رودكى . شدم به صورت چنبر كه زلف او ديدم * به صورت رسن و اصل آن رسن عنبر مگر به من گذرد هست در مثل كه رسن * اگرچه دير بود بگذرد سوى چنبر . عنصرى . هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافته * گرچه باشد بس دراز آيد سوى چنبر رسن . سنائى . چون رسنهاى الهى را گذر بر چنبر است * پس تو گر مرد رسنجوئى چرا چون عرعرى . سنائى . گرچه آنجا دير ماندم سرنهادم زى تو باز * سر سوى چنبر كشد گرچه دراز آيد رسن . قطران . بود هميشه گذرگاه حبل بر چنبر * بود هميشه گذرگاه كوى بر چوگان . قطران . هم بفرمان تواند ارچه بزرگند مهان * هم بچنبر گذرد گرچه دراز است رسن . قطران . هست معروف اين مثل گرچه دراز آيد رسن * آخر الامر آن رسن را سر سوى چنبر رسد . معزى . سر از چنبر تو ببردند ليكن * رسنوار سرشان درآمد بچنبر . معزى . گرچه رسن اى ملك دراز آيد * خر سر او رسد سوى چنبر . معزى . زلف تو افكند رسنش هر زمان دراز * داند كه عاقبت گذرش هم بچنبر است . ظهير . اين مثل اندر جهان از همه شهرهتر است * رشته اگرچه دراز سر سوى چنبر برد . حضرت اديب نظير : آخر گذر پوست بدباغان است . گر و دست گازر است . رسن يكتا شدن . دو مخالف امام گشتستند * چون سپيد و سياه و خز پلاس نشد از ما بدين رسن يكتا * هر كه بشناخت پاى خود از راس . ناصر خسرو . نظير : هان و هان بيش از اين نميگويم * شير در خشم و رشته يكتا هست . انورى . يكتا شده است رشتهء شادى بعهد تو * الحمد للّه ارچه كه يكتاست محكم است . ظهير : رسول بر سيرت خرد پادشاه دليل باشد . از سياستنامهء نظام الملك .