على اكبر دهخدا
864
امثال و حكم ( فارسى )
و گر روضهء عيشت از خرمى * خط نسخ بر گرد جنت كشد مشو غره كاين دهر دون ناگهت * قلم بر سر حرف دولت كشد جهان باره عز و يكران ذل * در اين تنك ميدان بنوبت كشد گهت برنشاند بر اسب مراد * گهت زير پالان نكبت كشد مبيناد كحل سعادت به چشم * كه در چشم دل ميل غفلت كشد هرآنكس كه زد سايبان رضا * عجب گر ز خورشيد منت كشد بياساى اگر بهرهمندى ز عقل * كه دانا نه بيهوده زحمت كشد كسى يافت عزت كه بكسست اميد * . . . خوشا شيرمردى كه پاى وقار * شرف وش بدامان همت كشد ) شرف الدين على يزدى . رجوع بطمع آرد بمردان . . . ، شود . رجاله ز پيش و شه ز دنبال آيد . * ( گفتم به گل سرخ كه عارت نايد پيش از تو گل زرد ببازار آيد * گفتا كه مگر قدوم شه نشنيدى . . . ) نظير : كرهء خر از خريت پيش پيش مادر است . رجع بخفى حنين . يكى از مردمان باديه در بلدهء حيره بدكان حنين نام كفشگرى رفته جفتى موزه بگزيد و پس از تشويش و مماكسهء فراوان بنهاد و برفت . كفشگر كين او در دل گرفت و موزهها را برداشت و بصحرا شد و يكتاى آن در رهگذر اعرابى افكند و لنگهء ديگر نيز در جائى دور تر ، هم در معبر او بينداخت . و خود در ممكنى بنشست . اعرابى چون بر تاى نخستين گذر كرد از شباهت آن بموزهء دكان حنين در شگفتى مانده و گفت افسوس طاق است و گرنه برگرفتمى . و پس از طى مسافتى تاى ديگر را ديده برگرفت و راحله آنجا بگذاشت و بطلب لنگهء اولين شتافت و چون از راحله دور شد حنين از كمينگاه برآمد و راجلهء او با زاد ببرد . وقتى مرد بازگشت راحله نديد و ناچار با همان جفت موزه بقبيله بازآمد . عدوش اگر ز در بخت اميد مىطلبد * بود ز ساحت او رجعتش بخف حنين ابن يمين . بگويش بسوى خراسان خرام * كه در دين ز حب وطن نيست شين ممان تا نهد خصم بر سر كلاه * ز ايران برانش بخفى حنين . ابن يمين . گفتم از انعام عامش بر فلك سايم كلاه * بازگشتم خود بسعى چرخ با خفى حنين . ابن يمين . نظير : دست از پا درازتر آمدن . رحم آوردن بر بدان ستم است بر نيكان . سعدى . نظير : ترحم بر پلنگ تيز دندان * ستمكارى بود بر گوسفندان . سعدى . رحم الله النباش اول . نظير : رحمت بفكن دزد قديم . رحم اللّه معشر الماضين .