على اكبر دهخدا

865

امثال و حكم ( فارسى )

رحم الله امرأ عرف قدره و لم يتعد طوره . على عليه السلام . نظير : كن كالضب يعرف قدره و يسكن جحره و لا تكن كالجراد يأكل ما يجد و يأكل ما يجده . رجوع به : پايت را باندازهء . . . ، شود . رحم الله معشر الماضين . رجوع به : رحم اللّه النباش . . . ، شود . رحمت بكفن دزد اولى . رجوع به : رحم اللّه النباش . . . ، شود . رحم خوب است اگر در دل كافر باشد . رخت از دروازه در ميرود سوزن و نخ برميگرداند . رفو كردن و رقعه دوختن ، جامه را صورت نوى و تازگى بخشد . رخت بربستن . رخت بستن . مردن . مثال : چو كشتاسب را داد لهراسب تخت * فرود آمد از تخت و بربست رخت . فردوسى . رخت بر خر نهادن . رحلت كردن . تمثل : ديريست تا هم از تك اسب و ز گرد راه * رخت مسيحيان همه بر خر نهاده‌اى . ظهير . رخ به راه آر و رخت بر خر نه * جاى پرداز و پاى بر در نه . اوحدى . رخ به راه آر و رخت بر خر نه * پاى بردار و جاى بر در نه . اوحدى . نظير : بار بر خر نهادن . رخت بر گاو نهادن . لباده بر گاو نهادن . رخت بر صحرا نهادن . مردن . درگذشتن . شنيدستم كه محمود جوان‌بخت * چو وقت آمد كه بر صحرا نهد رخت . امير خسرو . رخت بر گاو نهادن . رحلت كردن . بشدن . تمثل : شد چو شير خداى حرزنويس * رخت بر گاو مىنهد ابليس . سنائى . چرخ چون ديد بازوى چيرش * رخت بر گاو برنهد شيرش . سنائى . بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را * هرگه كه برنشيند بر ابلق سحرگه . سنائى . نظير : لباده بر گاو نهادن . و رجوع به : رخت بر خر نهادن ، شود . رخت دو جارى را در يك طشت نمىشود شست . زنهاى دو برادر هميشه رقيب و حسود يكديگرند . رخسارهء عروس بزرگى نيافت زيب * الا بخرده‌كارى مشاطهء سخن . ( كامروز مىكنند ز بهر دوام نام * شاهان روزگار توسل بشعر من . . . حسن كلام انوريست اينكه مىكند * تا اين زمان حكايت احسان بو الحسن باقى بقول شاعر طوسى است در جهان * ناموس شيرمردى كاووس و تهمتن . ) سلمان ساوجى . رجوع به : سخن بهتر از گوهر نامدار . . . ، شود . رخش بايد تا تن رستم كشد . تمثل : نباشد منتظم بىكلك تو ملك * حديث رستمست و