على اكبر دهخدا
857
امثال و حكم ( فارسى )
( . . . كه اين طايفه از مردم بر تحفظ و كتمان آن قادر نباشند . ) مرزباننامه . راز بلبل گل بداند بيشكى * ( زانكه رازم در نيابد هر يكى . . . ) عطار . راز چيزيست كه بلاى آن در محافظت است و هلاك آن در افشاء . مرزباننامه . راز خود با يار خود چندانكه بتوانى مگو . از مجموعهء امثال طبع هند . راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست زاهد عاليمقامرا . حافظ . نظير : ز من پرس فرسودهء روزگار . سعدى . راز دل او ديد كو دل نهفت * ( نگر تا سخنگوى دهقان چه گفت كه . . . ) فردوسى . راز دلها خداى داند و بس . * ( . . . من كى آگه شوم ز راز نهان . ) فرخى . راز دوست از دشمن نهان به * ( رسول ويس را از ره كسى كرد ز بهر ويس اندرزش بسى كرد * كه او را آگهى از ما نهان ده كه . . . ) ويس و رامين . تمثل : بشمشيرم زد و با كس نگفتم * كه راز دوست از دشمن نهان به . حافظ . رجوع به : درد احبا نمىبرم . . . ، و رجوع به : آن شنيدى كه گفت . . . ، شود . راز زمانه سخرهزادهء زمانه نيست * ( . . . گيرم كه جام بخرد و دانشور آينه ) حضرت اديب . راز كس در دل كس گنجائى ندارد مگر در دل دوست . مرزباننامه . نظير : از تن دوست در سراى مجاز * جان برون آيد و نيايد راز . سنائى . رازى را چكار با مروزى يا مرغزى . يا مروزى را چكار با رازى . كمال و دانش او كور ديد و كر بشنيد * بنظم و نثر چه در پارسى چه در تازى برون ز حكمت و انواع آنكه در هر باب * ترا رسد كه كنى با فلك همآوازى ترا چه نسبت با ديگران و اين مثل است * كه مرغزيرا هرگز چكار با رازى . ظهير . تو ملك بردى و دشمن بگرد تو نرسد * كه اين سخن مثل مرغزيست با رازى . ظهير . بچارهسازى با خصم توهمى كوشم * كه مروزى را كار اوفتاده با رازى . سوزنى . وفاق عدوى تو با دوستانش * كم از خدعهء مرغزى باد و رازى . مختارى . بىدست و دلش مردمى و مردى كردن * چون شعبدهء مرغزى و حيلهء رازى است . مختارى . چون تواند ز حد ايشان جست * خصم كاين مرغزى ( مروزى ) و آن رازى است . رونى . رأس الحكمة مخافة الله . حديث . راست است كه دوغ از ماست است . از مجموعهء امثال طبع هند . راستباز و پاكباز . آوردهاند كه شيخ ما قدس اللّه [ شيخ ابو سعيد ابو الخير ] روحه العزيز روزى در نشابور نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او بودند و ببازار فرو ميشدند ، جمعى برنايان مىآمدند