على اكبر دهخدا
858
امثال و حكم ( فارسى )
برهنه هريكى ابزار پائى چرمين در پاى كرده و يكى را بر گردن گرفته مىآوردند چون پيش شيخ رسيدند شيخ پرسيد كه اين كيست ؟ گفتند امير مقامرانست . شيخ او را گفت كه اين اميرى بچه يافتى ؟ گفت اى شيخ براست باختن و پاك باختن . شيخ نعرهاى بزد و گفت راستباز و پاكباز ! اسرار التوحيد . راست باش وز مير و شاه مترس * ( كر و كور ار نهء ز چاه مترس . . . ) اوحدى . راست باش و مدار از كس بيم . * ( سايهء ايزد است شاه كريم . . . ) سنائى . نظير : مدزد و مترس . رجوع به آن را كه حساب پاك است . . . و رجوع به : به اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راست بيار است برو ماست بخور سرنا بزن . رجوع به : به آن زبان خوشت . . . ، شود . راست زهريست شكرين انجام * كج نباتى كه تلخ سازد كام . اوحدى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راست شو تا براستان برسى * خاك شو تا بر آستان برسى . اوحدى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راست گوارا هميشه راحت بيش . گج . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راست كج را براست برگيرد . * ( هيچ كژ هيچ راست نپذيرد . . . ) سنائى . راست و دروغش به گردن راوى . نظير : العهدة على الراوى . راستىآور كه شوى رستگار . * ( . . . راستى از تو ظفر از كردگار از كجى افتى بكم و كاستى * از غم رستى تو اگر راستى گل ز كجى خار در آغوش يافت * نيشكر از راستى آن نوش يافت . ) نظامى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى از تو مدد از كردگار . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى در غضب پيدا شود . منطوب بهوشنگ ، از تاريخ گزيده . راستى در كار برتر حيلت است * راستى كن تا نبايدت احتيال . ( . . . چون فرود آمد به جائى راستى * رخت بربندد از آنجا افتعال . ) ناصر خسرو . نظير : الحيلة ترك الحيلة و رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى را زوال كى باشد . گج . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى رستگارى . تمثل : از كجى به كه روى برتابيد * رستگارى ز راستى يابيد . نظامى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى رستى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى زوال ندارد . جامع التمثيل . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .