على اكبر دهخدا
844
امثال و حكم ( فارسى )
قول پيغمبر شنو اى مجتبى * كور عقل آمد وطن در روستا . مولوى . روستائى اگر ولى بودى * خرس در كوه بو على بودى ان الجفاء و القسوه فى الفدادين . عليكم بالسواد الاعظم . هركه روزى باشد اندر روستا * تا بماهى عقل او نايد بجا . مولوى . وانكه باشد ماهى اندر روستا * روزگارى باشدش جهل و عمى . مولوى . مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده * دم آن مرغ از سر او به . خوش بيايد بر آن امير گريست * كه بتدبير روستائى زيست . اوحدى . ده مىبينى و فرسنگ مىپرسى . تمثل : چرا ده بينم و فرسنگ پرسم . نظامى . دهن باز بىروزى نمىماند . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود . دهن خويش بدشنام ميالا هرگز * كاين زر قلب بهركس كه دهى باز دهد . صائب . نظير : دشنام دهى باز دهندت ز پى آنك * دشنام مثل چون درم دير مدار است . ناصر خسرو . دهن دريده . آنكه با بىآزرمى عادت بدشنام و ناسزا گفتن دارد . دهن سگ بلقمه دوخته به . * ( با بدانديش هم نكوئى كن . . . ) سعدى . نظير : سگ گزنده همان به كه آشنا باشد . رجوع به : سخنش تلخ نخواهى . . . ، شود . دهن سگ هميشه باز است . جامع التمثيل . به كسى كه هميشه ناسزا گويد و غيبت كند گويند دهنش آرد افتادن . با ديدن چيزى يا كسى شيفته و فريفته او شدن . دهنش آرد گرفته . با اينكه گفتن او ضرور است چيزى نميگويد . دهنش آستر دارد . غذاهاى بسيار گرمرا به سهولت مىخورد . دهنش بوى شير ميدهد . دهانش هنوز بشير آلوده است . تمثل : هنوز از شير آلوده دهانت * بشد در هر دهانى داستانت . ويس و رامين . دهنش چاك و بست ندارد . راز پوشيده ندارد . به زودى و بيجهتى ناسزا و سقط ميگويد . دهنش چائيدن . مثال : فلان دهنش ميچايد كه مثل كلهر بنويسيد . يعنى هرگز به خوبى او نتواند نوشت . دهنش ماست گرفته . رجوع به : دهنش آرد گرفته ، شود . دهن مردمرا نمىشود بست ( يا ) نميشود دوخت . بايد متحلى بفضائل و عارى از رذائل بود تا مردم بد نتوانند گفت . دهنهء جيبش را تار عنكبوت گرفته . ديريست كه نقدى در جيب ندارد . ده و پنج با كسى داشتن . با او نزاع و جدال داشتن . فتوى دهى و علم همى گوئى و ليكن * با كس ده و پنجيت نه و شور و شرى نيست . سنائى . در مدح يوسف ابن احمد .