على اكبر دهخدا

845

امثال و حكم ( فارسى )

ديبا بروم بردن . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود . ديبا بقسطنطين بردن . تمثل : اگر نه بنده‌نوازى از آنطرف بودى * كه زهره داشت كه ديبا برد بقسطنطين . سعدى . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . ديبا كهنه شود ليكن پاتابه نشود . تمثل : بدى نايد ز مردم‌زاده هرگز * نگردد پايتابهء كهنه ديبا . جامى . رجوع به : از اسب افتاده‌ايم . . . ، شود . ديبا نتوان بافت از اين پشم كه رشتيم * ( خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم . . . ) سعدى . ديدار بقيامت افتادن . تمثل : گفتم بسنده باشد و چنين دانم كه ديدار با قيامت افتاد . ابو الفضل بيهقى . و چنان گمان ميبرم كه ديدار من با تو و خانيان بقيامت افتاد . ابو الفضل بيهقى . برخيز و چاره خود كن كه مصراع : ديدار من و تو با قيامت افتاد . جهانگشاى جوينى . نظير : هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ . قرآن كريم . سورهء 18 . آيهء 77 . ديگر بقيامت است ديدار . ديدار مينمائى و پرهيز ميكنى * بازار خويش و آتش ما تيز ميكنى . سعدى . نظير : آمدى لب بام قاليچه تكاندى * قاليچه گرد نداشت خودت را نماندى . ديدار يار نامتناسب جهنم است . رجوع به : روح را صحبت ناجنس . . . ، شود . ديدن آفتاب را در خواب * پادشه گفته‌اند از هر باب . سنائى . تعبير رؤياى آفتاب شاه است . ديد وقتى يكى پراگنده * زنده‌اى زير جامهء ژنده گفت كين جامه سخت خلقانست * گفت هست آن من چنين زانست چون نجويم حرام و ندهم دين * جامه لا بد بود چنين و چنين . سنائى . ديده از آنروى بود پيش‌بين * كو نتواند كه بود خويش‌بين . خواجو . ديده‌بانى مجو ز ديدهء كور * آب شيرين نزايد از گل شور . مكتبى . ديدهء دوست عيب‌پوش بود * خصم را ديده عيب‌كوش بود . امير خسرو . و عين الرضا عن كل عيب كليلة * و لكن عين البغض تبدى المساويا . و رجوع به : از صحبت دوستى برنجم . . . ، شود . ديده را جز بديده نتوان ديد . * ( اهل دين را جز اهل دين نگزيد . . . ) سنائى . نظير : عقل داند بعقل بازشتافت * ديده را جز بديده نتوان يافت . سنائى . ديده را جز بديده نتوان يافت . * ( عقل داند بعقل بازشتافت . . . ) سنائى . رجوع به : مثل قبل شود .