على اكبر دهخدا

843

امثال و حكم ( فارسى )

پنج انگشت را يكسان خلق نكرده . گج . ده بدرود . سعد القين نامى بآهنگرى بميان قبايل عرب ميرفته است و هرگاه كه در كار او كساد و ناروائى پيدا ميشده به زبان فارسى مىگفته است ده بدرود . يعنى امشب از اينجا خواهم رفت . و قصدش از اين آنكه صاحبان كار در ارجاع به دو شتاب كنند . و تازيان آنگاه كه خواهند تكذيب گفتهء كسى كنند گويند : اذا سمعت بسرى القين فاعلم انه مصبح ده بود آن نه دل كه اندر وى * گاو و خر گنجد و ضياع و عقار . سنائى . ده براى رئيس ، براى كدخدا ، خوب است و برارش ، برادرش . ده خراب خرج ندارد . گج . رجوع به : از برهنه پوستين . . . ، شود . ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند . سعدى . رجوع به : دو پادشاه . . . ، شود . دهد شاخ هر بن دگر گونه بر * ( بدين خوى بد شاخ او بارور . . . يكى شاخ بادام بلخ آورد * دگر شاخ بادام تلخ آورد يكى چشمه شور و دگر خوشگوار * يكى مرغ زاغ است و ديگر هزار . ) حضرت اديب . دهد مرده پند و جهان بشنود * ولى زنده‌اى كو كه آن بشنود . امير خسرو . دهر با صابران ندارد پاى * ( . . . مثلى زد لطيف آن سرهنگ . ) ناصر خسرو . رجوع به : آن ميوه كه از صبر برآمد . . . ، شود . دهر چون نيرنگ سازد چرخ چون دستان كند * مغز را آشفته سازد عقلرا حيران كند . قاآنى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . ده زبان . منافق . مثال . ادبم مكن كه خردم خللم مبين كه خاكم * ببر از نهاد طبعم دودلى و ده زبانى . نظامى . دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى . حافظ . رجوع به : از مكافات عمل غافل . . . ، شود . دهكده ويران شود ز جور كديور * ( ملك تبه گردد از تطاول سلطان . . . ) ملك الشعراء بهار . ده مرده حلاج است . نهايت زيرك يا كاريست . ده مرو ده مرد را احمق كند * ( . . . عقلرا بىنور و بىرونق كند ) مولوى . نظير : بر سر بار و يكى مرغى نشست * از سر و دمش كدامين بهتر است گفت اگر رويش به شهر و دم بده * روى او از دم او ميدان تو به ور سوى شهر است دم رويش بده * خاك آن دم باش و از رويش بجه . جلال الدين رومى .