على اكبر دهخدا

833

امثال و حكم ( فارسى )

( اگرچه پيش خردمند خامشى ادب است * بوقت مصلحت آن به كه در سخن كوشى . . . ) سعدى . نظير : در مقام گفت مهر خامشى بر لب زدن * تيغ را زير سپر در جنگ پنهان كردن است . صائب . ز گوشت نفع نبود وز زبان سود * كه باشى گوش چون بايد زبان بود . وحشى . دو حبه از كسى نترسيدن . تمثل : و دو حبه از قاضى نينديشيد . ابو الفضل بيهقى . دو خصم از پيش قاضى راضى نروند . سعدى . دود از سربرخاستن . نهايت متعجب و متحير شدن . و رجوع به : دود بر سر رفتن . . . ، شود . دود از سوخته آيد . تمثل : بيگانهء عشق را حرامست سماع * زيرا كه نيايد بجز از سوخته دود . سعدى . دود از كنده برخيزد . نظير : خروشيد و گفتا مرا خير خير * ز بيغاره دشمن كهن خواند و پير كنون به كنم رزم و كوشش ز بن * كه بهتر كند كار تيغ كهن كهن بهتر از رنگ ياقوت و زر * هميدون مى از نو كهن نيك‌تر مرا گفت چرخ ار چه خم داد پشت * همان پيش زورم به زخم درشت كمان تا فزونتر شود خم‌پذير * فزون باشدش سختى زخم تير . اسدى . رجوع به : آنچه در آينه . . . ، و رجوع به : آتش از چنار . . . ، شود . دود بر سر رفتن ( . . . كسى را ) تمثل : باميد جوين نانى كه حاصل گرددت تاكى * در آتش باشى و دودت رود بر سر تنورآسا . سلمان ساوجى . دود تيره ز چوب تر باشد * ( مرد مردانه كم ضرر باشد . . . ) سنائى . دود چراغ خوردن . تمثل : براى تحصيل دانش يا چيزى چون آن رنج ممتد و فراوان بردن . هركه او خورده است دود چراغ * بنشيند بكام دل بفراغ . سنائى . تن بدود چراغ و بىخوابى * ننهادى هنر كجا يا بى . اوحدى . مغز و دماغ بيهوده بردن و دود چراغ بيفايده خوردن كار خردمندان نيست . سعدى . خواهى قلمت بچرخ سايد * بىدود چراغ برنيايد . نظير : استخوان خرد كردن . دود در زمستان به از دم است . نظير : در زمستان الو به از پلو است . دو دست از دو پا درازتر آمدن . بىنيل مرام و مأيوس بازگشتن . دو دست است مر چرخ را كارگر * بدين تيغ دارد بديگر گهر يكيرا بگوهر توانگر كند * يكيرا تن از تيغ بىسر كند . دو دستماله ميرقصد . بمنافقيكه با هر دو طرف دعوى يا دو خصم اظهار دوستى و همدردى كند گويند . دو دستى شمشير زدن . مثال : شمشير دو دستى مردان مرد توانند زد و رطل دوگانه